عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٤٥٩ - ٤٤١ - داستانى عجيب از اوليا
شما هرگز نمك خدا را خوردهايد؟!
آن شخص چون اين سخن بشنيد سر به زير انداخت و پس از اندكى از مجلس برخاست و با همراهانش بيرون رفت.
صاحب خانه به آخوند عرض كرد: كار بدتر شد؛ زيرا اينان به قهر از خانه من رفتند، آن جناب فرمود: فعلا كه كار به اينجا كشيد، صبر كن ببينيم در آينده چه مىشود؟
چون صبح شد رئيس اشرار به در خانه ملا محمد تقى مجلسى آمد و با دنيايى عجز و التهاب و لابه و ناله عرضه داشت: سخن ديشب شما سخت در من اثر گذاشت و خواب از چشمم ربود، اكنون توبهكارم، غسل كرده و به خدمت آمدهام تا شرايع دين را به من بياموزى و پس از آن از مخلصان حق و هدايتيافتگان به راه خدا گرديد[١].
٤٤١- داستانى عجيب از اوليا
در سال هزار و سيصد و پنجاه شمسى در ايام ولادت مولا امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف در شهر همدان جهت تبليغ دين دعوت شدم. در آن زمان بيش از بيست و شش بهار از عمرم نگذشته بود، جذبه مهمى كه مرا به آن شهر كشاند وجود مبارك مردى چون حضرت آيت الله آخوند ملاعلى معصومى كه به حقيقت از اولياى الهى بود، او در آن شهر منشأ آثار بسيار مهمى از قبيل مسجد، كتابخانه، مدرسه علوم دينيه، درمانگاه، بيمارستان، صندوق قرضالحسنه و دارالايتام بود و وجودش براى مردم آن ناحيه شمعى پرفروغ در راه هدايت الهى مىنمود و در جنب مدارس علميه آن جناب، صدها محصل علوم دينى به كمالات علمى و اخلاقى رسيدند كه هر كدام به هر ناحيه كه رفتند منشأ بركات شدند، آن مرد بزرگ به سال هزار و سيصد و پنجاه و هفت به جوار رحمت حق
[١] - عرفان اسلامى: ١٠/ ١١٧.