عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٩٠ - ١٩٤ - در راه خدمت به خلق
خانه را ترك كرد و از اين كوچه به آن كوچه، از اين محل به آن محل، از اين خيابان به آن خيابان در حركت بود، از خداى مهربان توقع داشت در آن وقت شب كار خيرى نصيبش شود!!
ناگهان صداى نالهاى توجه او را جلب كرد، به سوى صاحب ناله رفت، جوانى را ديد سر به ديوار گذاشته، آه مىكشد و اشك مىريزد.
به جوان سلام كرد، دردش را پرسيد، از گفتن درد و رنجش ابا داشت، به او گفت: جز براى رفع حاجت و برطرف كردن درد دردمند از خانه بيرون نيامدهام، دردت را بگو.
جوان در پاسخ گفت: اينجا نزديك محله بدكاران است، مرا قدرت ازدواج نيست، به تازگى دختر جوان زيبارويى را به اين خانه كه خانه بدكاران است آوردهاند، من مايل به آن دخترم، به خاطر پول كم من، رئيس اين خانه كه خانم نسبتا مسنى است از ورود من به خانه و ديدار دختر جلوگيرى مىكند!
آن مرد بافضيلت به جوان گفت: اكنون كه دختر در معرض فساد مفسدين قرار نگرفته، اگر به او علاقه شديد دارى و حاضر به ازدواج با او هستى، من وسائلش را فراهم كنم.
جوان باور نمىكرد، بهت زده شده بود، در پاسخ آن مرد گفت: اگر اين خدمت را نسبت به من انجام دهى، كار بزرگى كردهاى.
آن مرد با كرامت در خانه را زد، خانم رئيس در را باز كرد، چشمش به قيافهاى الهى و چهرهاى ملكوتى افتاد، سخت تعجب كرد، فرياد زد: اى مؤمن! مىدانى اينجا كجاست؟ اينجا محله بدكاران است، شما را چه شده به اين ناحيه گذر كردهاى؟
جواب داد: دخترى را كه جديدا به خانه شما آوردهاند، براى اين پسر مىخواهم، چنانچه ميسر است اين خدمت را انجام داده و دلى را از اندوه و رنج به در آر.
جواب داد: اين دختر جهت ماندن در اين خانه نزديك به پنجاه تومان ضمانت سپرده، شما حاضرى آن پنجاه تومان را بپردازى؟