عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٣٥ - ٣٤٦ - حكايتى عجيب از دنيا
٣٤٥- عجب از اين احمقان
عيسى ٧ دنيا را ديد در مكاشفات خويش در صورت پيرزنى گفت: چند شوهر دارى گفت: در عدد نيايد از بسيارى، گفت: بمردند يا طلاق دادند، گفت: نه كه همه را بكشتم، گفت: پس عجب از اين احمقان ديگر، مىبينند كه با ديگران چه مىكنى و آنگه در تو رغبت مىكنند و عبرت نمىگيرند![١]
٣٤٦- حكايتى عجيب از دنيا
روزى حضرت داود ٧ از منزل خود بيرون رفت و زبور مىخواند و چنان بود كه هرگاه آن حضرت زبور مىخواند از حسن صوت او جميع وحوش و طيور و جبال وصخور حاضر مىشدند و گوش مىكردند و هم چنان مىرفت تا به دامنه كوهى رسيد كه به بالاى آن كوه پيغمبرى بود حزقيل نام و در آن جا به عبادت مشغول بود.
چون آن پيغمبر صداى مرغان و وحوش و حركت كوهها و سنگها ديد و شنيد، دانست كه داود است كه زبور مىخواند.
حضرت داود به او گفت: اى حزقيل! اجازه مىدهى كه بيايم پيش تو؟ عابد گفت: نه، حضرت داود به گريه افتاد، از جانب حضرت بارى به او وحى رسيد: داود را اجازه ده، پس حزقيل دست داود را گرفت و پيش خود كشيد.
حضرت داود از او پرسيد: هرگز قصد خطيئه و گناهى كردهاى؟ گفت: نه، گفت: هرگز عجب كردهاى؟ گفت: نه، گفت: هرگز تو را ميل به دنيا و لذات دنيا به هم مىرسد؟
گفت: به هم مىرسد، گفت: چه مىكنى كه اين را از خود سلب مىكنى و اين خواهش را از خود سرد مىنمايى؟ گفت: هرگاه مرا اين خواهش مىشود، داخل اين غار مىشوم كه
[١] - عرفان اسلامى: ٨/ ٢١٤.