عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٨٧ - ٣٦٦ - افشاگرى شجاعانه طرماح عليه باطل
كن تا به دست من بدهد، گفت: نه نه نمىدهم؛ زيرا او وزير پادشاه ظالم خائن است.
گفت: به فرزندم يزيد بسپار تا به من تسليم كند، گفت: ما كه از شيطان خشنود نيستيم چگونه مىتوانيم به فرزندش دلخوش باشيم.
معاويه گفت: غلام خاص من پهلوى تو ايستاده است، نامه را به او بده تا به من برساند، گفت: اين غلام را با پول حرام خريدهاى و به كار حرام واداشتهاى، به او هم نمىدهم.
معاويه سرگردان شده گفت: پس چگونه اين نامه بايد به دست من برسد؟
گفت: بايد از جاى خويش برخيزى و بدون رنجش با دست خود از من بگيرى؛ زيرا اين نامه مردى كريم و از آقايى دانا و دانشمندى بردبار است كه نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است.
معاويه ناچار از جاى برخاست و نامه را از وى گرفت و خواند، سپس طرماح را مخاطب ساخت و گفت: على را در چه حالى وداع نمودى؟
گفت: در حالى كه مانند ماه شب چهارده بود و يارانش هم چون ستارگان فروزان اطرافش را گرفته بودند، يارانى كه هرگاه آنان را به كارى فرمان دهد بر يكديگر پيشى گيرند و چنانچه از چيزى نهى كند همگى دورى كنند.
اى معاويه! على مردى دلاور و سرورى برومند است، با هر سپاهى كه روبرو شود آن را درهم شكند و طومارش را در هم پيچد و با هر دليرى كه مواجه گردد او را به خاك هلاك افكند و به ديار نيستى فرستد و اگر دشمنى ببيند طعمه شمشير آبدار خويش سازد، معاويه گفت: حسن و حسين فرزندان على در چه حالى بودند؟
گفت: آنها دو جوان پاكيزه و پاكسرشت، نيكو خصلت و سالم و دو آقاى پاك دامن و دانا و دانشمند عاقل هستند كه سعى در اصلاح امور دنيا و آخرت مسلمانان دارند.
معاويه سر به زير انداخت و لحظهاى به فكر فرو رفت و گفت: اى اعرابى! راستى تو