عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٢٩ - ٢٢٢ - وصول به بهترين حقيقت از راه نماز
دانشور به او گفت: بايد چه كرد؟ تو كه از حسب و نسب، جاه و مال، شهرت و اعتبار و به خصوص جمال و زيبايى بهرهاى ندارى، اين خواسته تو از جمله برنامههايى است كه تحققش محال است، اكنون كه راه به بنبست رسيده، براى پيدا شدن فرج و چاره شدن دردت، راهى جز رفتنت به مسجد و قرار گرفتن در محراب عبادت نمىبينم، مقيم عبادتگاه شو، شايد از اين طريق به كسب اعتبار و شهرت نايل شوى و فرجى در كارت حاصل شود.
|
من نمىبينم غمت را چارهاى |
جز نماز و خلوت و سى پارهاى |
|
|
رشته تسبيح در گردن فكن |
دست اندر دامن سجاده زن |
|
|
خرقه صد وصله و تحت الحنك |
بورياى كهنه و نان و نمك |
|
|
تا مگر بفريبى از اين عامهاى |
گرم سازى بهر خود هنگامهاى |
|
خاركن فقير پند دانشور را به كار بست، كوه و دشت و كار و كسب خويش را رها كرد و به مسجدى كه نزديك شهر بود و از صورت آن جز ويرانهاى باقى نمانده بود آمد و بساط عبادت خود را جهت جلب انظار در آنجا پهن كرد.
|
روزها در روزه شبها در نماز |
در دعا گه آشكار و گه به راز |
|
|
خرقهاش پشمينه و نانش جوين |
از سجودش داغها بس بر جبين |
|
|
جز ركوع و جز سجودش كار نه |
جز ضرورت با كسش پيكار نه |
|
كثرت عبادت و به خصوص نمازهاى پى در پى به تدريج او را در ميان مردم مشهور كرد، آهسته آهسته ذكر خيرش دهان به دهان گشت و همه جا سخن از او به ميان آمد.
|
ذكر خيرش آيه هر محفلى |
طالب او هر كجا اهل دلى |
|
|
شد دعايش دردمندان را دوا |
منزلش بيچارگان را مرتجا |
|
|
كلبهاش شد قبله حاجات خلق |
او همى خنديد بر خود زير دلق |
|
|
تا شد آگه پادشه از كار او |
شد زهر سو طالب ديدار او |
|
آرى، سخن از عبادت و پاكى و ركوع و سجود او در ميان مردم آن چنان شهرت گرفت كه آوازهاش به گوش شاه رسيد و شاه با كمال اشتياق قصد ديدار با او كرد!!
شاه روزى از شكار بازمىگشت، مسيرش به كلبه عابد افتاد، براى ديدن او عزم خود را جزم كرد و بالاخره همراه با نديمان، با كبكبه شاهى قدم در مسجد خرابه گذاشت.
|
آمد و ديد آن جوان را در نماز |
عالمى برگرد او با صد نياز |
|
|
محو طاعت گشته چون عشاق مست |
ملتفت نى تا كه رفت و گه نشست |
|
|
بر سرش مو افسر و خاكش سرير |
نى خبر از شاه او را نى وزير |
|
|
جلوه كرد اندر بر شه حال او |
مرغ جانش شد اسير چال او |
|
|
گاه و بيگاهش زيارت مىنمود |
وز زيارت بر خلوصش مىفزود |
|
|
پس سر صحبت بر او باز كرد |
گفتگو از هر طرف آغاز كرد |
|
|
عاقبت گفتش كه اى زيبا جوان |
اى تو را در قاف طاعت آشيان |
|
|
هر چه آداب سنن شد از تو راست |
غير يك سنت كه تا اكنون بجاست |
|
|
مصطفى گفت النكاح سنتى |
من رغب عن سنتى لا امتى |
|
پادشاه در ضمن زيارت خاركن فقير و ديدن وضع عبادتى او، به ارادتش افزوده شد.
شاه تصور مىكرد به خدمت يكى از اولياى بزرگ الهى رسيده، تنها كسى كه خبر داشت اين همه عبادت و آه و ناله قلابى و تو خالى است، خود خاركن بود.
در هر صورت سر سخن را با آن جوان عابد باز كرد و كلام را به مسئله ازدواج كشيد، سپس با يك دنيا اشتياق داستان دختر خود را مطرح كرد كه اى عابد شب زندهدار! تو تمام سنتهاى اسلامى را رعايت كردهاى مگر يك سنت مهم و آن هم ازدواج است، مىدانى كه رسول اسلام ٦ بر مسئله ازدواج چه تأكيدى داشت، من از تو مىخواهم به اجراى اين سنت هم برخيزى و فراهم آوردن وسيله آن هم با من، علاوه بر اين من ميل دارم كه تو را به دامادى خود بپذيرم؛ زيرا در پرده خود دخترى دارم آراسته به كمالات و از لطف الهى از