عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٤٧ - ٣٥٤ - زود بركنارى رفت و بنشست
مأموران تجسس به وقت صبح گذرشان به مدرسه مىافتد، احتمال بودن دختر را در آنجا نمىدادند، ولى دختر از حجره بيرون آمد، چون او را يافتند با صاحب حجره به عالى قاپو منتقل كردند.
عباس صفوى از محمد باقر سؤال مىكند كه شب گذشته در برخورد با اين چهره زيبا چه كردى؟ انگشتان سوخته را نشان مىدهد، از طرفى خبر سلامت دختر را از اهل حرم مىگيرد، چون از سلامت فرزندش مطلع مىشود، بسيار خوشحال مىشود، به دختر پيشنهاد ازدواج با آن طلبه را مىدهد، دختر از شدت پاكى آن جوانمرد بهت زده بود، قبول مىكند، بزرگان را مىخوانند و عقد دختر را براى طلبه فقير مازندرانى مىبندند و از آن به بعد است كه او مشهور به مير داماد مىشود و چيزى نمىگذرد كه اعلم علماى عصر گشته و شاگردانى بس بزرگ هم چون ملا صدراى شيرازى تربيت مىكند![١]
٣٥٤- زود بركنارى رفت و بنشست
نقل كردهاند از ابوذر غفارى رحمه الله كه:
او وقتى شتر خود را آب مىداد بر كنار حوض، كسى ديگر خواست كه شتر خود را آب دهد و صبر نكرد تا او فارغ شود و شتر خود را بر سر شتر او راند و حوض بشكست!
ابوذر رضى الله عنه از آن در خشم شد، زود بركنارى رفت و بنشست و بعد از آن به پشت باز خفت تا از وى پرسيدند: چرا چنين كردى؟ گفت: رسول ٦ ما را چنين فرموده است كه چون شخص در خشم شود بايد كه بنشيند اگر خشم وى باز نشست والا بايد كه به پشت بازخسبد تا خشم وى بازنشيند[٢].
[١] - عرفان اسلامى: ٨/ ٢٦١.
[٢] - عرفان اسلامى: ٨/ ٢٧٤.