عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٥٧٧ - ٥٦٣ - حكايتى غريب از فقيه خراسانى
آن حيوان برداشتند. الاغ روى زمين دراز كشيد و به خاراندن بدن خود به وسيله حركاتش بر زمين مشغول شد و در اين ميان به من نظر انداخت و فرياد زد: آشيخ! من بار صاحبم را به منزل و مقصد رساندم، تو كه بيش از پنجاه سال از عمرت مىگذرد آيا بار امانت صاحبت حضرت حق را به منزل رساندهاى يا نه؟ از اين هشدارى كه اين حيوان به من داد بىطاقت شدم و نتوانستم از گريه خوددارى كنم!![١]
٥٦٣- حكايتى غريب از فقيه خراسانى
در يكى از شهرستانها در ايام ولادت حضرت حسين ٧ جهت سخنرانى دعوت داشتم، در آنجا با عالمى بزرگوار آشنا شده و با وى تا پايان اقامتم همصحبت بودم، نكات ارزنده توحيدى و اخلاقى برايم مىگفت و گاهى به مسائلى اشاره مىكرد كه جنبه پند و موعظه داشت.
مىفرمود: من نام مبارك حاج شيخ غلامرضاى يزدى معروف به فقيه خراسانى را زياد شنيده بودم و اوصاف آن مرد را از زبان اهل دين يافته بودم كه وى مردى بزرگ، با حال و خدمتگزار به اسلام بود و به خصوص در ايام محرم و صفر و ماه رمضان براى وعظ و تبليغ با اسب و قاطر و يا الاغ به مناطق دوردست يزد و جندق و بيابانك و كرمان و سيرجان و خلاصه مناطقى كه پاى عالم به آنجا نرسيده بود مىرفت و گاهى مخارج سفر و حتى جلسه وعظ و تبليغ را از خود مرحمت مىفرمود، علت سفرش با مركب حيوانى به اين خاطر بود كه در روزگار وى در آن مناطق ماشين نبود، يا به قدرى كم بود كه رفع حاجت نمىكرد.
علاقه داشتم آن بزرگ انسان با فضيلت را زيارت كنم، ولى توفيق رفيق راه نمىشد، تا
[١] - عرفان اسلامى: ١١/ ٣٦٥.