عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٥٥٨ - ٥٤٨ - زهد اميرالمؤمنين
پيراهن بىقدر و قيمت و بىارزشى را بر تن مباركش ديدم، چون آستينش را مىكشيد به سر انگشتان مىرسيد، چون رها مىكرد تا نصف بازويش را بيشتر نمىپوشاند!
عمر بن عبدالعزيز كه سعى داشت در ميان مردم نمايانگر زهد باشد، مىگفت:
پس از پيامبر در اين امت زاهدتر از على نيست.
سويد بن غفله مىگويد:
به محضر انور على رسيدم، او را نشسته ديدم و در برابرش ظرفى ماست ترشيده كه از شدت ترشى بويش به مشام مىرسيد، در دست مباركش نان جوينى بود كه پوستهاى جوى آن نان به صورتش پاشيده بود، با دستش آن نان جوين را تكه مىكرد و چون به جاى محكم نان مىرسيد كه تكه كردنش كار دست نبود با زانويش آن را مىشكست و در آن ماست مىريخت، به من تعارف كرد كه بيا با من هم غذا شو، عرضه داشتم روزهام!
فرمود: از رسول خدا ٦ شنيدم هرگاه روزه كسى را از غذايى كه به آن اشتها دارد باز بدارد، بر خداست كه وى را از طعام بهشت بخوراند و از آب بهشت سيراب نمايد.
من از آن غذا آن هم براى رهبرحكومت غرق حيرت شده بودم و از طرف ديگر عصبانى، بر سر فضه خادمه آن حضرت فرياد زدم: واى بر تو! آيا نسبت به اين پيرمرد از خدا پروا نمىكنى؟ چرا آردى را الك نمىكنى تا نان نرمى نصيب آن حضرت شود؟ اين چه نانى است كه پر از سبوس است؟ فضه در پاسخ من گفت: حضرت مولا اجازه الك كردن آرد به ما نمىدهد!
در آن هنگام حضرت به من فرمود: به فضه چه گفتى؟ گفتارم را بازگو كردم، امام فرمود: پدر و مادرم فداى آن انسان با كرامتى كه به عمرش آرد برايش الك نشد و اتفاق نيفتاد كه سه روز متوالى شكم مباركش از نان خالى سير شود، تا مرغ جانش به سوى معبودش به پرواز آمد!