عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٤٦٠ - ٤٤١ - داستانى عجيب از اوليا
شتافت و سراسر آن نواحى را از وجود مقدسش محروم كرد رحمة الله عليه رحمة واسعة.
در همان سال كه در آن شهر منبر مىرفتم براى دستبوسى و زيارتش رفتم. آن حضرت اجازه علمى و روايى مفصلى كتبا و شفاها به من مرحمت فرمود و اين مسئله براى من كه فاقد هر نوع صلاحيت بوده و هستم جز عنايت و رحمت الهى چيزى نبود.
آن مرد بزرگ در هر مجلسى كه از اهل علم و غير اهل علم در خانهاش برقرار مىشد به بيان معارف الهيه و مسائل ربانيه و احاديث مأثوره و شرح حالات اوليا و بزرگان مىپرداخت، تا نشستگان در محضرش از فيض آن مطالب به قيام روحى و قلبى اقدام كرده و خانه هستى خود را به نور معرفت و عمل بيارايند، در آن مجلسى كه اين فقير فيض حضور آن جناب را داشت فرمودند: مولى محمد تقى مجلسى در امر به معروف و نهى از منكر مردى شديد، دلسوز، دلسوخته و برافروخته بود.
به هرجا قدم مىگذاشت، به هركس كه مىرسيد و هر موضوعى را مىديد، از امر به معروف و نهى از منكر دست برنمىداشت و در اين زمينه از هيچ كس پروا نداشت و از ملامت ملامتكنندگان ترس و اضطراب و رنجى به خود راه نمىداد.
چندين بار به سردسته اوباش و اشرار محلى برخورد و عاشقانه و جانانه وى و همراهانش را نصيحت و امر به معروف و نهى از منكر كرد.
آنان از برخورد مولا محمد تقى سخت آزرده و آشفته بودند، براى ساكت نمودن وى نقشهاى طرح كردند و آن اين بود كه يكى از مريدان مخلص او را وادار كنند كه در شب جمعه او را به مهمانى دعوت كند، ولى از افشاى داستان خوددارى نمايد كه خانه در آن شب بدون صاحب خانه بايد در اختيار اوباش باشد، چنانچه افشاى سر كند به بلاى سخت دچار گردد، صاحب خانه ترسو براى شب جمعه از آن مرد بزرگ الهى دعوت كرد و خود از خانه رفت.
مجلسى به دعوت آن مرد مؤمن به آن خانه آمد، اما صاحب خانه را نديد، جلسه از