عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٥٧٤ - ٥٦٠ - سرگذشتى عجيب از كودكى بيدار
محراب عبادت به وقت سحر به شرف شهادت رسيد- حكايت مىكنند كه:
وقتى شيخ جعفر كبير- معروف به كاشف الغطا- وارد قزوين شد، به منزل برادرم حاج ملا محمد صالح منزل كرد و آن مكان بستان بزرگى بود.
مهمانان هر يك در جايى خوابيدند، من هم در گوشه باغ به استراحت پرداختم. چون پاسى از شب گذشت، حس كردم شيخ مرا آواز مىدهد كه برخيز و نماز شب بجاى آر، عرضه داشتم كه برمىخيزم، پس شيخ از من گذشت و من ديگر بار چشمم گرم شد، ناگاه حس كردم احوالم متغير شد و گويى درد دلى عارض من گشت، از شدت درد برخاستم، معلومم شد اين تغيير حال به جهت آوازى است كه مىشنوم، از پى آن صدا و آواز روانه شدم، چون به نزديك منبع صدا رسيدم، ديدم شيخ جعفر كاشف الغطا با نهايت خضوع و خشوع و تضرع به مناجات با قاضى الحاجات مشغول است، ناله پاك او آن چنان در قلب من اثر كرد كه مدت بيست و پنج سال است از پى آن ناله، به نيمه شب برمىخيزم و با حضرت دوست به مناجات مىنشينم!![١]
٥٦٠- سرگذشتى عجيب از كودكى بيدار
از محقق خراسانى- كه مردى وارسته و دانشمند بود و در سن هشتاد سالگى منبر مىرفت- شنيدم كه:
واتيكان براى تبليغ مسيحيت مبلغان فراوانى تربيت كرد و هر يك را به زبان مخصوص منطقهاى كه منظور داشت آراسته نمود، يكى از آن مبلغان را براى يكى از مرزهاى شمالى ايران فرستاد، قبل از رسيدن آن مبلغ مسيحى، خانهاى را در ده مرزى خريدارى كرده و به عنوان كليسا قرار داده بود تا مبلغ پس از ورودش به محل براى تبليغاتش جا و مكان داشته باشد.
[١] - عرفان اسلامى: ١١/ ٣٥٧.