عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٤٧٦ - ٤٧٤ - به همان موعظه اكتفا كردم
بناهايى كه در جهت خير داشتم به قم مىرفتم، در اين رفت و آمد از فقر دهها خانواده مطلع شدم، براى هر يك به فراخور حالشان سهمى قرار دادم، عصر پنجشنبهاى نزديك حرم نشسته بودم، پيرهزنى سراغم را مىگرفت، يكى از خادمان حرم وى را به سوى من هدايت كرد، يازده ريال به من داد، به او گفتم: چيست؟ پاسخ داد: من از آن خانوادههايى هستم كه از اعطاى شما سهم دارد، با زحمت به شناخت شما نايل شدم، تا ديروز بىخرجى بودم، ديروز پسرم از سربازى آمد و همان ديروز سركار رفت و شب با گرفتن مزد به خانه آمد اين يازده ريال از كمك شما باقى مانده بود كه من با كمك پسرم نسبت به آن بىنياز شدم، خرج كردن آن را حرام دانستم، به اين خاطر پس آوردم تا به مستحق ديگر برسد!![١]
٤٧٣- برو عصبانى نشو
عبدالاعلى مىگويد: به حضرت صادق ٧ عرضه داشتم: مرا موعظهاى كن كه از آن بهرهمند شوم. فرمود: مردى خدمت رسول خدا ٦ رسيد و همين سؤال را كرد حضرت فرمود: برو و عصبانى مشو، برگشت و دوباره سؤالش را تكرار كرد، حضرت فرمود؛ برو و عصبانى مشو، دوباره آمد همان سؤال را كرد حضرت بار سوم همان پاسخ را داد[٢].
٤٧٤- به همان موعظه اكتفا كردم
حضرت باقر ٧ مىفرمايند: مردى به پيامبر ٦ عرضه داشت: چيزى به من ياد بده، حضرت فرمود: برو و عصبانى مشو.
آن مرد مىگويد: به همان موعظه اكتفا كرده به سوى اهلم روانه شدم، مدتى گذشت
[١] - عرفان اسلامى: ١٠/ ٢٢٦.
[٢] - عرفان اسلامى: ١٠/ ٢٦٧.