عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٩٠ - ٩١ - هر نفسى مرگ را مىچشد
[و بدا لهم من الله ما لم يكونوا يحتسبون].
و از سوى خدا آنچه را كه [از عذابهاى گوناگون] نمىپنداشتند، آشكار مىشود.
پس از خواندن اين آيه شديدتر از مرتبه قبل فرياد زد و غش كرده به روى زمين افتاد.
گفتم: از دنيا رفت، نزديك شدم ديدم مىلرزد، چون به هوش آمد گفت:
بدىهايم را به فضلت ببخش، پرده لطفت را به من بپوش، به كرم وجهت از گناهم عفو كن، زمانى كه در برابرت قرار گرفتم از من چشم بپوش.
به او گفتم: به آن كسى كه به او نسبت به خودت اميد دارى و بر او تكيه كردهاى با من حرف بزن. گفت: برو دنبال كسى كه سخنش براى تو منفعت دارد، چه كار دارى با كسى كه گناهانش او را هلاك كرده، من در اينجا تا خدا بخواهد هستم، با ابليس مىجنگم، او هم با من در جنگ است، من كمكى براى پيروزى جز تو ندارم.
سپس به من گفت: مرا رها كن، زبانم به خاطر تو از مناجات بازماند و قسمتى از قلبم به گفتگوى با تو ميل پيدا كرد، از شر تو به خدا پناه مىبرم. آن گاه گفت: اى خدا! مرا از سخطت پناه بده و به رحمتت بر من تفضل كن.
به خود گفتم: اين عاشق خداست، مىترسم او را از حال خوشش باز بدارم و به اين خاطر دچار عقاب حق شوم او را رها كرده و از آن مكان گذشتم[١]!!
٩١- هر نفسى مرگ را مىچشد
از يكى از نيكان و شايستگان نقل شده كه مىگويد:
در مسيرى مىرفتم، به درختى رسيدم، خواستم قدرى استراحت كنم، بزرگى بالاى سرم رسيد و گفت: برخيز كه مرگ نمرده. سپس بىهدف و بدون توجه به مقصدى شروع
[١] - عرفان اسلامى: ٢/ ٢٢٠.