عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٨ - ٢٨ - فيض من عام است و فضل من عميم
|
گر تو روزى ميدهى هرگز مده |
من نخواهم روزيت منت منه |
|
|
نى خدايى تو نه منهم بندهام |
نى زبار روزيت شرمندهام |
|
|
زين سخن آمد دل موسى به جوش |
گفت با خود تا چه گويد حق خموش |
|
|
شد روان تا طور با حق راز گفت |
راز با يزدان بىانباز گفت |
|
|
اندر آن خلوت به جز او كس نديد |
با خدا بس رازها گفت و شنيد |
|
|
چون كه فارغ شد در آن خلوت زراز |
خواست تا گردد به سوى شهر باز |
|
|
شرمش آمد از پيام آن عنود |
دم نزد زانچه از آن بشنيده بود |
|
|
گفت حق كو آن پيام بندهام |
گفت موسى من از آن شرمندهام |
|
|
شرم دارم تا بگويم آن پيام |
چون تو دانايى تو مىدانى تمام |
|
|
گفت از من رو بر آن تندخو |
پس زمن او را سلامى بازگو |
|
|
پس بگو گفتت خداى دلخراش |
گر تو را عارست از ما عار باش |
|
|
ما نداريم از تو عار و ننگ نيز |
نيست ما را با تو خشم و جنگ تيز |
|
|
گر نمىخواهى تو ما را گو مخواه |
ما تو را خواهيم با صد عز وجاه |
|
|
روزيم را گر نخواهى من دهم |
روزيت از سفره فضل و كرم |
|
|
گر ندارى منت روزى زمن |
من تو را روزى رسانم بىمنن |
|
|
فيض من عام است و فضل من عميم |
لطف من بىانتها جودم قديم |
|
|
خلق طفلانند و باشد فيض او |
دايهاى بس مهربان و نيك خو |
|
|
كودكان گاهى به خشم و گه بناز |
از دهان پستان بيندازند باز |
|
|
دايه پستانشان گذارد بر دهن |
هين مكن ناز اى انيس جان من |
|
|
سر بگرداند دهن برهم نهد |
دايه بوسه بر لبانش مىدهد |
|
|
چون كه موسى بازگشت از كوه طور |
طور لخابل قلزم زخار نور |
|
|
گفت كافر با كليم اندر اياب |
گو پيامم را اگر دارى جواب |
|