عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٢٨ - ٢٢٢ - وصول به بهترين حقيقت از راه نماز
زير به صورت نظم نقل كرده:
در كنار شهرى خاركنى زندگى مىكرد كه فقر و فاقه او را به شدت محاصره كرده بود.
روزها در بيابان گرم، همراه با زحمت فراوان و بىدريغ خود مشغول خاركنى بود و پس از به دست آوردن مقدارى خار، آن را با پشت خود به شهر مىآورد و به ثمن بخس به خريداران مىفروخت.
روزى در ضمن كار صداى «دور شو، كور شو» شنيد، جمعيتى را با آرايش فوقالعاده در حركت ديد، براى تماشا به كنارى ايستاد، دختر زيباى امير شهر به شكار مىرفت و آن دستگاه و عظمت از آن او بود.
در گير و دار حركت دختر امير، چشم جوان خاركن به جمال خيره كننده او افتاد و به قول معروف دل و دين يكجا در برابر زيبايى خيره كننده او سودا كرد.
مأموران شاه سر رسيدند، به او نهيب زدند كه از سر راه كنارى برو، اما جوان خاركن كه طاقتش را از دست داده بود به حرف آنان توجهى نكرد.
قافله عبور كرد و جوان ساعتها در سنگر اندوه و حسرت مىسوخت و توان كار كردن نداشت و لنگلنگان به طرف شهر حركت كرد.
|
آمد اندر شهر با صد درد و سوز |
روز آوردى به شب، شب را به روز |
|
|
يك دو روزى با غم و اندوه ساخت |
روزها مىسوخت شبها مىگداخت |
|
|
عقلش از سر برگ رفتن ساز كرد |
صحتش از تن سفر آغاز كرد |
|
|
پايش از رفتار و دست از كار ماند |
جاى سبحه بر كفش زنار ماند |
|
به حال اضطراب افتاد، دل خسته و افسرده شد، راه به جايى نداشت، ميل داشت بدون هيچ شرطى، وسيله ازدواج با دختر شاه برايش فراهم شود. دانشورى آگاه او را ديد، از احوال درونش باخبر شد، تا مىتوانست او را نصيحت كرد، پند دانشور بىفايده بود، نصيحت آن آگاه اثر نداشت آنچه او را آرام مىكرد فقط رسيدن به وصال محبوب بود.