عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٥٤ - ١٤٨ - آن كه با نمرود اين احسان كند
|
تندبادى كرد سيرش را تباه |
روزگار اهل كشتى شد سياه |
|
|
طاقتى در لنگر و سكان نماند |
قوتى در دست كشتيبان نماند |
|
|
ناخدايان را كياست اندكى است |
ناخداى كشتى امكان يكى است |
|
|
بندها را تار و پود از هم گسيخت |
موج از هرجا كه راهى يافت ريخت |
|
|
هرچه بود از مال و مردم آب برد |
زان گروه رفته طفلى ماند خرد |
|
|
طفل مسكين چون كبوتر پر گرفت |
بحر را چون دامن مادر گرفت |
|
|
موجش اول وهله چون طومار كرد |
تندباد انديشه پيكار كرد |
|
\*\*\*
|
بحر را گفتم دگر طوفان مكن |
اين بناى شوق را ويران مكن |
|
|
در ميان مستمندان فرق نيست |
اين غريق خرد بهر غرق نيست |
|
|
صخره را گفتم مكن با او ستيز |
قطره را گفتم بدان جانب مريز |
|
|
امر دادم باد را كان شيرخوار |
گيرد از دريا گذارد در كنار |
|
|
سنگ را گفتم به زيرش نرم شو |
برف را گفتم كه آب گرم شو |
|
|
صبح را گفتم به رويش خنده كن |
نور را گفتم دلش را زنده كن |
|
|
لاله را گفتم كه نزديكش بروى |
ژاله را گفتم كه رخسارش بشوى |
|
|
خار را گفتم كه خلخالش مكن |
مار را گفتم كه طفلك را مزن |
|
|
رنج را گفتم كه صبرش اندك است |
اشك را گفتم مكاهش كودك است |
|
|
گرگ را گفتم تن خردش مدر |
دزد را گفتم گلوبندش مبر |
|
|
بخت را گفتم جهانداريش ده |
هوش را گفتم كه هشياريش ده |
|
|
تيرگىها را نمودم روشنى |
ترسها را جمله كردم ايمنى |
|
\*\*\*
|
ايمنى ديدند و ناايمن شدند |
دوستى كردم مرا دشمن شدند |
|