عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٥٨ - ٣٥٧ - از حجله عروسى تا بستر شهادت
محض اين كه حنظله را ديد، يك مرتبه حدقه از هم گشود و نگاهى به سر تا پاى او انداخته گفت:
عزيزم! چرا از جا برخاستهاى، بيا بنشين تا خوابى كه درباره تو ديدهام تعريف كنم، نمىدانى چه خوابى است، ولى نه مىترسم بگويم، نخواهم گفت، ممكن است خواب شومى باشد، نه نه باور نمىكنم، اى شوهر مهربان! چرا از جاى برخاستهاى؟
نجمه عزيز! نگران مباش، من براى انجام وظيفهاى برخاستهام.
بالاخره، بايد به تو بگويم، آيا مىدانى كه ارتش اسلام براى جنگ با دشمن از شهر بيرون رفته؟ بسيار خوب... من هم بايد بروم و به آنها ملحق شوم.
در اين ميان نجمه سخن او را بريده، گفت: مگر ديوانه شدهاى چطور ممكن است بروى، كسى كه ديشب عروسى كرده، چطور در سحر زفاف خود به جنگ مىرود، بيا و به جايت بخواب و اين افكار را از سرت بيرون كن.
نجمه، بيهوده اصرار مكن، من خودم هم مىدانم كه چقدر اين رفتن من بر تو سخت است، بر من هم فراق تو بسيار گران است و تاكنون سابقه ندارد كه دامادى از حجله دامادى به صحنه جنگ برود، اما چه بايد كرد، اسلام از همه اينها عزيزتر و نيكوتر است، جان همه ما فداى اسلام باد، خود را راضى كن كه بروم و ان شاء الله به زودى ارتش اسلام با فتح و ظفر بازمىگردد و من هم دوان دوان به خانه معشوق عزيز خود مىآيم و تو را در آغوش گرفته، در سايه پيروزى دين، عمرى را در خوشى و رفاه به سر خواهيم برد، كمى فكر كن، ثواب من از اين جهاد چقدر زياد خواهد بود، خود رسول الله ٦ با دهان مباركش مژده ثواب چند برابر فرمود، پس براى خاطر من و بهرهاى كه از اين اقدام مىبرم، دست از اصرار باز دار.
عزيزم! اينها كه تو گفتى صحيح است و جانب اسلام از هر چيز گرامىتر، سر و جان من و همه كسانم فداى اسلام باد، ولى با نرفتن تو لطمه به اسلام نمىخورد و قريب هزار