شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٩ - گمان بردن كاروانيان كه بهيمهى صوفى رنجور است
|
گر در آميزند عود و شكّرش |
بر گزيند يك يك از يكديگرش |
|
ب ٢٨٠- ٢٧٥ انديشه: فكر، قوه مفكّره، آن چه موجب جدايى آدمى از ديگر جانداران است.
ريشه: رگ و پى، پوست و گوشت.
جَيب: گريبان.
طبله: آن چه عطار داروى خود را در آن نهد. در روزگار پيش عطاران داروهاى خود را در طبلهها مىريختند و كنار هم مىنهادند كه هنگام تحويل آن به مشترى كارشان آسان باشد. «دانا چون طبله عطار است.» (سعدى) تجانس: هم جنسى داشتن، جنس هم بودن.
عود: درختى است كه چون چوب آن را بسوزانند، بويى خوش از آن بر آيد.
در تعريف انسان گفتهاند، حيوانى است ناطق، و از ناطق قوه مفكِّره مقصود است نه گفتن سخن. و قوه مفكّره از لوازم روح انسانى است و فنا شدنى نيست. اما جسم چنان كه گفتيم از لوازم روح حيوانى است و فنا پذير. پرورش انديشه و سلامت آن وابسته به پرورش روح است. اگر آدمى در پى كامل ساختن روح بر آمد انديشه او نيز سالم و كامل خواهد گشت و اگر وسوسههاى شيطانى بر روح او غالب شد، انديشهاش به سوى بديها خواهد شد و سرانجام او را به دوزخ روحى و اخروى خواهد افكند كه:
|
آدمى را فربهى هست از خيال |
گر خيالاتش بود صاحب جمال |
|
|
ور خيالاتش نمايد ناخوشى |
مىگدازد همچو موم از آتشى |
|
٥٩٥- ٥٩٤/ ٢ خوبى انديشه و بدى آن را به گلاب و بول همانند كرده است، و سرانجام بدين نكته اشارت مىكند كه خوبان با خوبان همنشيناند و بدان با بدان.
|
طبلهها بشكست و جانها ريختند |
نيك و بد در همدگر آميختند |
|
|
حق فرستاد انبيا را با ورق |
تا گزيد اين دانهها را بر طبق |
|
|
پيش از ايشان ما همه يكسان بُديم |
كس ندانستى كه ما نيك و بديم |
|
|
قلب و نيكو در جهان بودى روان |
چون همه شب بود و ما چون شب روان |
|