شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٦ - گمان بردن كاروانيان كه بهيمهى صوفى رنجور است
دانسته بود بر حذر داشت.» (نهج البلاغه، خطبه ٨٣)
|
همچو شيرى صيد خود را خويش كن |
ترك عشوه اجنبىّ و خويش كن |
|
|
همچو خادم دان مُراعات خَسان |
بىكسى بهتر ز عشوه ناكسان |
|
|
در زمين مردمان خانه مكن |
كارِ خود كن كار بيگانه مكن |
|
|
كيست بيگانه تن خاكى تو |
كز براى اوست غمناكى تو |
|
|
تا تو تن را چرب و شيرين مىدهى |
جوهر خود را نبينى فربهى |
|
|
گر ميان مُشك تن را جا شود |
روزِ مردن گند او پيدا شود |
|
|
مُشك را بر تن مزن بر دل بمال |
مُشك چه بود؟ نام پاكِ ذُو الجلال |
|
ب ٢٦٥- ٢٥٩ همچو شيرى ...: مناسب است با حكايتى از سعدى كه در پايان آن مىگويد:
|
برو شير درنده باش اى دغل |
مينداز خود را چو روباه شل |
|
(بوستان) ميان خويش به معنى خود و خويش به معنى خويشاوند، جناس كامل است. به دنبال بيتهاى پيشين كه مضمون آن بر حذر داشتن آدمى از مكر شيطان بود، در اين بيتها رَوش رفتن به راه حق و گريز از مكر ديو را مىآموزاند كه آن چه اصل توست و تويى تو بدان بسته است روح است نه جسم. جسم تو نسبت به تو بيگانه است و مرتبه آن پست. از تن يارى جستن، چون يارى خواستن صوفى است از خادم خانقاه، و پرداختن به تن و تربيت آن همچون منزلگاه ساختن در زمين بيگانگان. و سرانجام مىگويد كه تو در فكر پرورش تن نيستى، روح خود را كه جوهر توست لاغر مىسازى.
|
همىميردت عيسى از لاغرى |
تو در بند آنى كه خر پرورى |
|
(سعدى، بوستان، ب ٢٧٢٧) تن آدمى مردارى بيش نيست و آن چه آن را از گنديدن و آزار دادن ديگران نگه مىدارد روح است. نشانه آن اينكه چون روح از تن برون رفت آن مشك و بوى خوش كه بر تن مىماليدى و دماغ تو و ديگران را معطر مىساخت اگر بر آن تن بىروح مالى سودى ندهد و گند جسم آشكار شود. براى آن كه روح را معطر سازى بايد نام خدا را از دل گويى چون ديگر مؤمنان، نه بر زبان چون منافقان.