شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠ - دزديدن مارگير مارى را از مارگيرى ديگر
از راز پيش آمدها آگاه نيست، پستيها و ناخوشيها را براى خود بلايى مىپندارد و دست به دعا بر مىدارد تا خدا آن ناخوشايند را از او بگرداند حالى كه آن چه را زيان مىپندارد سود اوست و آن چه را ناخوش مىانگارد بهبود او. چنان كه در قرآن كريم است: «عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ.» (بقره، ٢١٦) دزد مارى را از مارگير مىدزدد و آن دزدى را غنيمت مىشمارد و نمىداند كه مرگ او در آن است. مارگير با دعا از خدا مىخواهد دزد را بيابد و مار را از او بگيرد، اما چون پايان كار را مىنگرد از خواسته خود پشيمان مىشود و خدا را سپاس مىگويد كه آن دعا پذيرفته نشد چه، اگر پذيرفته شده بود و دزد را مىيافت و مار را از او مىگرفت جان خود را از دست مىداد. چنان كه داستان بعدى نيز نمونهاى از همين خواستههاى زيان آور است.