شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٣٥ - گرفتار شدن باز ميان جغدان به ويرانه
|
خاك شد جان و نشانيهاى او |
هست بر خاكش نشان پاى او |
|
|
خاك پايش شو براى اين نشان |
تا شوى تاج سر گردن كشان |
|
ب ١١٧٢- ١١٦٧ جنسيّت: هم جنس بودن. جنس در اصطلاح منطقيان حقيقت مشترك ميان دو يا چند نوع است، چنان كه چون از آن حقيقت پرسند، يك پاسخ بتوان داد كه همگى را شامل شود.
مثلا چون پرسند حقيقت انسان، اسب، شير، و كبوتر چيست؟ پاسخ حيوان است زيرا همه آن نوعها در اين حقيقت شريكاند.
آب جنس خاك: در اينجا مقصودِ مولانا از جنسيّت، منطقى نيست بلكه خاصيّت مشترك است. ولى البته آب و خاك در جنسيّت بعيد با هم يكى هستند چنان كه اگر از حقيقت اين دو پرسند پاسخ توان داد كه جسماند.
نَبات: رستن، روييدن. و مقصود اين است كه آب در رويانيدن نبات، خاصيت خاك را دارد.
باد جنس آتش ...: در اينجا نيز خاصيت مشترك مقصود است. آن چنان كه آتش هيزم را مىسوزاند باد نيز آتش را در اين خاصيت نيرو مىدهد. پس باد و آتش هر دو در سوزاندن جنسيت «خاصيت» مشترك دارند.
قِوام: بر پا داشتن.
مُدام: شراب، كه به ظاهر جنسى مخالف جنس آدمى است اما به خورنده نشاط مىدهد.
شاه ما: مقصود وجود مطلق، و حضرت حق است جلّ و علا.
ما: هستى.
بهر ماى او فنا شدن: در او نيست گرديدن و به هستى رسيدن.
|
من كسى در ناكسى در يافتم |
پس كسى در ناكسى در بافتم |
|
١٧٣٥/ ١ پيش پاى اسب گرديدن: به هستى او هست بودن. چون غبار كه از حركت سم اسب بر زمين پديد آيد.
نشان پا: كنايت از اثر مؤثر.
مضمون اين بيتها بيان مقام و قدرت اولياى حق تعالى است. اولياى حق را با حضرت