شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٩ - حسد كردن حشم بر غلام خاص
است و گر نه قوت اصلى آدمى خوراكهاى چرب و شيرين نيست بلكه خوراك آسمانى و نور خدايى است كه اگر روح آدمى به خوردن آن خو گيرد جسم او هم از آن بهره يابد.
|
گر چه آن مَطعومِ جان است و نظر |
جسم را هم ز آن نصيب است اى پسر |
|
|
گر نگشتى ديوِ جسم آن را اكول |
أسلَمَ الشَّيطان نفرمودى رسول |
|
٢٨٩- ٢٨٨/ ٥ امّا خوراكهاى روحانى و آسمانى در دسترس هر كس نباشد.
|
آن غذاى خاصگان دولت است |
خوردن آن بىگلو و آلت است |
|
|
شد غذاى آفتاب از نور عرش |
مر حسود و ديو را از دودِ فرش |
|
|
در شهيدان يُرزَقُون فرمود حق |
آن غذا را نى دهان بُد نى طبق |
|
|
دل زهر يارى غذايى مىخورد |
دل زهر علمى صفايى مىبرد |
|
|
صورت هر آدمى چون كاسهاى است |
چشم از معنى او حَسّاسهاى است |
|
|
از لقاى هر كسى چيزى خورى |
وز قران هر قرين چيزى بَرى |
|
ب ١٠٨٧- ١٠٨٢ آن: اشارت به غذاى آسمانى كه در بيت ١٠٨١ به كنايت ذكر آن رفت.
خاصگان دولت: كنايت از اولياى خدا. آنان كه پرورش جسم را رها كرده به تربيت روح پرداختهاند.
آفتاب: استعارت است از ولى كامل.
دود فرش: استعارت از خوراكهاى دنيوى كه خاصيت آن تنها پرورش جسم است.
يُرزَقُون: روزى داده مىشوند. (مأخوذ است از آيه ٦٩ سوره آل عمران) طَبق: آن چه در آن خوردنى نهند و نزد مهمان آرند، خوان.
حَسّاسه: حس كننده، درك كننده.
لقا: ديدار.
قِران: جفت شدن، پيوستن.
قَرين: همنشين، يار.
در بيت ١٠٨١ پرسيد غذاى آسمانى كو؟ در اينجا توضيح مىدهد كه اين قوت را هر كس نتواند خورد. پرورش روح كار هر كس نيست. اين نصيبه خاص كسى است كه با