شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٨ - حسد كردن حشم بر غلام خاص
|
قوت اصلى را فرامش كرده است |
روى در قوتِ مرض آورده است |
|
|
نوش را بگذاشته سَم خورده است |
قوتِ علَّت را چو چربش كرده است |
|
|
قوتِ اصلىِّ بشر نور خداست |
قوتِ حيوانى مر او را ناسزاست |
|
|
ليك از علّت در اين افتاد دل |
كه خورد او روز و شب زين آب و گل |
|
|
روى زرد و پاى سُست و دل سبك |
كو غذاى وَ السَّما ذاتِ الحُبُك؟ |
|
ب ١٠٨١- ١٠٧٤ قوت: خوراك، غذا. و در اين بيت مقصود فتوح غيبى است.
عارض: موقّت، كه هميشگى نيست.
رايِض: تأديب كننده و تربيت كننده شعور، و در اينجا از رياضت نصيحت و تنبيه مقصود است.
عِلَّت: بيمارى. قوت علّت: آن چه موجب تشديد بيمارى مىگردد. و در اينجا استعارت از لذتهاى جسمانى است.
چَربِش: چربى. و در اينجا كنايت از خوردنى گواراست، يا آن چه موجب تقويت جسم شود.
سَبُك: ضعيف، بيمار، سست، سير ناگشته.
«وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُكِ:» سوگند به آسمان داراى راهها. (ذاريات، ٧) و آن در اصطلاح بعضى بزرگان صوفيه آسمان دل است كه از آن راه به خدا توان رسيد.
در بيتهاى پيش گفت فايدهها نسبى است، آن چه يكى را سود است، بُوَد كه ديگرى را زيان باشد. در اين بيتها به مراتب ادراك آدميان اشارت كند كه هر يك به نسبت استعداد خود بهره مىبرد، و براى روشنتر ساختن اين حقيقت به پرورش جسم مثال مىزند، كه هر جسمى را خوراكى در خور است. آدمى بر حسب طبيعت از غذاهاى گوارا قُوَّت مىگيرد، اما همان غذاها براى حيوان سودى ندارد و ممكن است آدمى را بيمارى دست دهد و از آن چه غذاى دل خواه اوست ببُرَد و خوراكى پست بگزيند چنان كه كسى بر اثر بيمارى به گل خوارى عادت كند، چنين كس را گل خوردن عارضى است و بايد او را اندرز داد و از آن عادت باز داشت، سپس از طرح اين بحث نتيجهاى ديگر مىگيرد:
آدميانى كه به پرورش جسم مىپردازند، همچون آن بيمارند كه به گل خوردن خو كرده