شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٩١ - حلوا خريدن شيخ احمد خضرويه جهت غريمان به الهام حق تعالى
جان بقا: جان باقى. بقا مصدر مبنى از براى فاعل است.
شقا: بد بختى.
انفاق در راه خدا ثوابى بزرگ دارد، انفاق مال و برتر از آن انفاق جان، و خداى تعالى بخشنده را عوض خواهد داد. آنان كه در راه خدا كشته مىشوند هر چند به ظاهر مردهاند و تن آنان به خاك سپرده مىشود اما روان آنان زنده و جاودان خواهد بود.
|
شيخ وامى سالها اين كار كرد |
مىستد مىداد همچون پاى مرد |
|
|
تخمها مىكاشت تا روزِ اجل |
تا بود روز اجل مير اجل |
|
|
چون كه عمر شيخ در آخر رسيد |
در وجود خود نشان مرگ ديد |
|
|
وامداران گرد او بنشسته جمع |
شيخ بر خود خوش گدازان همچو شمع |
|
|
وامداران گشته نوميد و ترش |
دَردِ دلها يار شد با درد شُش |
|
|
شيخ گفت اين بد گمانان را نگر |
نيست حق را چار صد دينار زر |
|
ب ٣٨٩- ٣٨٤ وامى: وام گيرنده، و به معنى مقروض نيز محتمل است. ليكن به قرينه سالها ... در معنى نخست ظهور بيشتر دارد. (هميشه وام مىگرفت.) پاى مرد: واسطه، ميانجى.
تخم كاشتن: كنايه از انفاق كردن.
اجل: رسيدن مرگ، مرگ.
مير اجل: امير بزرگوار.
وامدار: طلبكار.
تُرُش: عبوس، گرفته خاطر.
درد دل: شكايت، شكوه.
دردِ شُش: كنايت از آه كه از جگر بر آيد.
بد گمان: كه در باره خدا گمان بد برد. «الظَّانِّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ.» (فتح، ٦)
|
كودكى حلوا ز بيرون بانگ زد |
لافِ حلوا بر اميد دانگ زد |
|
|
شيخ اشارت كرد خادم را به سر |
كه برو آن جمله حلوا را بخر |
|