شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٨٠ - يافتن شاه باز را به خانه كمپير زن
زاريدن: گريستن با آواز.
لئيم: پست، بد، بد كار.
جنايت جو: طالب جنايت، خواهان گناه.
لواى جرم افراشتن: كنايت از آشكارا گناه كردن.
هم سخن ديدن: هنگامى كه بنده به نماز يا ذكر مشغول است هم سخن خداست.
قشيرى گويد: «گفتهاند چون خدا خود را بخشاينده ناميد، بندگان را در گناه افكند و اگر گفته بود گناهان را نمىبخشم مسلمانى گناه نمىكرد.» چنان كه گفت: «خدا كسى را كه براى او شريك گيرد نمىپذيرد و هيچ مسلمانى مشرك نشد.» و چون گفت: «فروتر از شرك را مىبخشد بر كسى كه خواهد، در بخشايش او طمع بستند.» (رساله قشيريه، باب رجاء، ص ٦٩) و هم در اين معنى است دعاى امام سجاد (ع): «خدايا، اگر تو جز دوستان و فرمانبرداران را نيامرزى گناهكاران بر درگه كه زارند؟ و اگر تو جز وفاداران را اكرام نفرمايى بد كرداران به كه فرياد بر آرند؟» (دعاى ابو حمزه).
|
بنده گويد آن چه فرمودى بيان |
صد چنانم صد چنانم صد چنان |
|
|
ليك بيرون از جهاد و فعلِ خويش |
از وراى خير و شرّ و كفر و كيش |
|
|
بودم اوميدى به محض لطفِ تو |
از وراى راست باشى يا عتو |
|
١٨٣٩، ١٨٣٧، ١٨٣٥/ ٥
|
باز گفت اى شه پشيمان مىشوم |
توبه كردم نو مسلمان مىشوم |
|
|
آن كه تو مستش كنى و شير گير |
گرز مستى كژ رود عذرش پذير |
|
|
گر چه ناخن رفت چون باشى مرا |
بر كنم من پرچم خورشيد را |
|
|
ور چه پَرَّم رفت چون بنوازيم |
چرخ بازى گُم كند در بازيم |
|
|
گر كمر بخشيم كُه را بر كنم |
گر دهى كلكى علمها بشكنم |
|
|
آخر از پَشّه نه كم باشد تنم |
ملك نمرودى به پَر بر هم زنم |
|
|
در ضعيفى تو مرا بابيل گير |
هر يكى خصم مرا چون پيل گير |
|
|
قدر فندق افكنم بندق حريق |
بندقم در فعل صد چون منجنيق |
|
[١] ب ٣٤٧- ٣٤٠
[١] در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|