شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٨ - التزام كردن خادم تعهد بهيمه را و تخلف نمودن
التزام كردن خادم تعهّد بهيمه را و تخلّف نمودن
|
حلقه آن صوفيان مُستفيد |
چون كه در وجد و طرب آخر رسيد |
|
|
خوان بياوردند بهر ميهمان |
از بهيمه ياد آورد آن زمان |
|
|
گفت خادم را كه در آخُر برو |
راست كن بهر بهيمه كاه و جو |
|
|
گفت لا حول اين چه افزون گفتن است |
از قديم اين كارها كار من است |
|
|
گفت تر كن آن جُوَش را از نخست |
كآن خَرِ پير است و دندانهاش سُست |
|
|
گفت لا حول اين چه مىگويى مِها |
از من آموزند اين ترتيبها |
|
|
گفت پالانش فرو نه پيش پيش |
داروى مَنبل بنه بر پشتِ ريش |
|
|
گفت لا حول آخر اى حكمت گزار |
جنس تو مهمانم آمد صد هزار |
|
|
جمله راضى رفتهاند از پيش ما |
هست مهمان جان ما و خويش ما |
|
|
گفت آبَش ده و ليكن شير گرم |
گفت لا حول از توام بگرفت شرم |
|
|
گفت اندر جو تو كمتر كاه كن |
گفت لا حول اين سخن كوتاه كن |
|
|
گفت جايش را بروب از سنگ و پشك |
ور بود تَر ريز بر وى خاك خشك |
|
|
گفت لا حول اى پدر لا حول كن |
با رسولِ اهل كمتر گو سخن |
|
|
گفت بستان شانه پشت خر بخار |
گفت لا حول اى پدر شرمى بدار |
|
|
خادم اين گفت و ميان را بست چُست |
گفت رفتم كاه و جو آرم نخست |
|
|
رفت و از آخُر نكرد او هيچ ياد |
خواب خرگوشى بد آن صوفى بداد |
|
|
رفت خادم جانب اوباشِ چند |
كرد بر اندرز صوفى ريشخند |
|
|
صوفى از ره مانده بود و شد دراز |
خوابها مىديد با چشم فراز |
|
|
كآن خرش در چنگ گرگى مانده بود |
پارهها از پشت و رانش مىربود |
|
|
گفت لا حول اين چه ماليخولياست |
اى عجب آن خادم مشفق كجاست |
|
|
باز مىديد آن خرش در راهرو |
گه به چاهى مىفتاد و گه به گو |
|