شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩ - التزام كردن خادم تعهد بهيمه را و تخلف نمودن
|
گونه گون مىديد ناخوش واقعه |
فاتحه مىخواند او و القارعه |
|
ب ٢٢٢- ٢٠١ حلقه: جمع. صوفيان در خانقاه دايرهوار مىنشينند تا صدر و ذيلى نباشد و كسى بر ديگرى مقدم نشود.
مُستَفِيد: (اسم فاعل باب استفعال فايده) سود جو، فايده طلب.
وَجد: شور و حالتى كه صوفيان را دست دهد. قشيرى گويد: «وجد چيزى است كه بدون عمد و تكلف به قلب تو رسد.» (رساله قشيريه، ص ٣٧) غزالى گويد: «احوال لطيف است كه از عالم غيب پيوستن گيرد به سبب سماع.» (كيمياى سعادت، ص ٤٨٠) راست كردن: آماده كردن.
حَول: مخفف «لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ الَّا بِاللَّهِ العَلِىِّ العَظِيم: هيچ حركت و نيرويى جز از سوى خداى بلند مرتبه و بزرگ نيست.» مِها: مه (بزرگ)+ آ (پسوند خطاب).
مَنبَل: دارويى گياهى است كه براى بهبود ريشهاى تازه مىنهند.
حكمت گزار: كه سخنان حكمت آميز مىگويد، كه حكيمانه سخن گويد.
شير گرم: نيم گرم، نه گرم و نه سرد.
پشك: پشكل.
رسول اهل: در اين بيت آن كه كار خود داند، آن كه داند چه بايد كرد، آن كه شايسته مأموريتى است كه به عهده وى نهادهاند.
شانه: قَشَو، آلتى آهنين و شانه مانند كه بدان پشت چهار پا را خارند.
|
به گاه شانه بر او بر تذرو خايه نهد |
به گاه شيب بدرّد كمند رستم زال |
|
(عنصرى، به نقل از لغتنامه) خواب خرگوشى: كنايت از فريب، اغفال. گويند خرگوش به هنگام خواب يكى از دو چشمش باز يا هر دو چشم او نيمه باز است و بيننده پندارد بيدار است.
أوباش: جمع قلب شده از بَوش: ناكس، عامى، بىسر و پا.
فراز: بسته.
ماليخوليا: (از لاتين) مركب از دو كلمه كه به معنى خلط سياه است، سپس به معنى خلل