شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩ - دزديدن مارگير مارى را از مارگيرى ديگر
دزديدن مارگير مارى را از مارگيرى ديگر
|
دزدكى از مارگيرى مار بُرد |
ز ابلهى آن را غنيمت مىشمرد |
|
|
وا رهيد آن مارگير از زخم مار |
مار كُشت آن دزدِ او را زار زار |
|
|
مارگيرش ديد پس بشناختش |
گفت از جان مار من پرداختش |
|
|
در دعا مىخواستى جانم از او |
كِش بيابم مار بستانم از او |
|
|
شكر حق را كآن دعا مردود شد |
من زيان پنداشتم آن سود شد |
|
|
بس دعاها كآن زيان است و هلاك |
وز كرم مىنشنود يزدان پاك |
|
ب ١٣٩- ١٣٤ مرحوم فروزانفر مأخذ اين داستان را نياورده. داستانى شبيه بدين افسانه در مرزبان نامه (باب دوم) آمده است. خلاصه آن اينكه: برزگرى با مارى آشنا شد و مدتى با او بود تا روزى مار را ديد از سرما فسرده، آن را بر گرفت و در توبره نهاد و بر سر خر آويخت.
مار از نفس گرم خر جان گرفت و خر را زخمى زد و بكشت.
دزدك: دزد+ ك (كه افاده تحقير كند).
|
مردكى خشك مغز را ديدم |
رفته در پوستين صاحب جاه |
|
(سعدى) غنيمت: در اصطلاح فارسى زبانان چيزى كه بىرنج به دست آيد و با «شمردن» و «داشتن» و ديگر مصدرها تركيب شود.
پرداختن: تهى كردن، خالى ساختن.
از جان پرداختن: جان از او گرفتن، بىجان كردن.
از او: ضمير در نيم بيت اول راجع به خداست و در نيم بيت دوم راجع به دزد.
اين داستان در تأييد سخنان پيشين اوست كه براى از دست رفتن مال و جان اندوهگين نبايد بود. در زندگى خوشيها و ناخوشيها و پستيها و بلنديهاست. آدمى چون