شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٤٥ - عتاب كردن حق تعالى موسى را
مدح: ستايش.
ذم: نكوهش.
شهد: انگبين.
برى: بريء، منزه، پاك، به دور.
پاك و ناپاكى: كه او را به پاكى بستايند، و تنزيه كنند. يا او را به چيزى همانند سازند. كه اين صفتها در حد انديشه محدود بندگان است و خداى تعالى مبرّا از آن است.
گران جانى: كاهلى، تنبلى.
امر: آن چه انجام آن بر مكلّف واجب است.
سنديان: جمع سندى، منسوب به سند، كه اكنون يكى از ايالتهاى غربى پاكستان است. اما در قديم به منطقه بزرگى گفته مىشده است كه در خاور مكران است و قسمتى از آن بلوچستان را تشكيل مىدهد.
قال: گفتار.
حال: نيت، قصد درونى.
خاشع: شكسته، ترسان. كه «أنَا عِندَ المُنكَسِرةُ قَلبُهم لِأجلِى.» (تمهيدات عين القضاة، ص ٢٤)[١] (و نيز نگاه كنيد به: كشف المحجوب، ص ١٢٥) ناخاضع: نافروتنانه.
جوهر: آن چه وجود آن به خود باشد.
پروردگار منزه از آن است كه در تصور آيد يا به وصفى كه بندگان به تصوير ناقص خود از او كنند متصف شود. نفسهاى ضعيف هنگام مخاطبت با حق تعالى به توهم خويش براى او صورتى در خاطر آرند، و هر يك به مقدار دانش و درك خود با وى خطابى دارند. خداى تعالى اخلاص آنان مىنگرد و به مقدار آن اخلاص ايشان را پاداش مىدهد. اگر بندهاى ناقص خرد، به هنگام ستايش حضرت حق سخنى بر زبان آرد كه به ظاهر زشت و نادرست بود ليكن قصد او معنى درست باشد خداوند بر وى ببخشد و آن نادرست را درست حساب كند. چنان كه در حديث است كه «إنَّ اللَّهَ لا يَنظُرُ إلى صُوَرِكُم وَ لكِن يَنظُرُ إلى قُلُوبِكُم.» (احاديث مثنوى، ص ٥٩) و نيز اين حديث كه مجلسى
[١] يادداشت دكتر على محمد سجادى