شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠٠ - ظاهر شدن فضل و زيركى لقمان پيش امتحان كنندگان
(دست شكر بخش تو مانع از آن شد كه خربزه تلخ را نخورم.)
|
از محبّت تلخها شيرين شود |
از محبّت مسها زرّين شود |
|
|
از محبّت دُردها صافى شود |
از محبّت دَردها شافى شود |
|
|
از محبّت مُرده زنده مىكنند |
از محبّت شاه بنده مىكنند |
|
|
اين محبّت هم نتيجه دانش است |
كى گزافه بر چنين تختى نشست؟ |
|
|
دانش ناقص كجا اين عشق زاد |
عشق زايد ناقص امّا بر جماد |
|
|
بر جمادى رنگ مطلوبى چو ديد |
از صفيرى بانگ محبوبى شنيد |
|
ب ١٥٢٦- ١٥٢١ دُرد: (در عربى دردى) آن چه در ته ديگ و جز آن ماند از فضولات. تفاله. در بيت مورد بحث مجازاً غل و غش، كينه و دشمنى.
شافى: (اسم فاعل از شفاء) بهبود دهنده.
كى: چه كسى، چه كس. (چه كسى به گزافه محبت خود را در دلها جاى داد؟) و بعضى «كى» به فتح اول خواندهاند. در اين صورت بر تخت نشيننده، محبت است كه تعبيرى متكلّفانه و خلاف ظاهر خواهد بود.
گزافه: بىهوده.
جماد: بىروح.
دانش ناقص: جزئى، علم حصولى.
جماد: دنياوى، آن چه مادى است.
چنان كه ديديم محبت لقمان به خواجه موجب شد تا تلخى خربزه را به زبان نيارد.
بدين مناسبت در اين بيتها بحث محبت را به ميان مىآرد. محبت، شدت اشتياق محب است به ديدار محبوب و گفتهاند محبت آن است كه صفات خود را محو كنى و ذات محبوب را اثبات. چنان كه در طلب محبوب هيچ گونه صفتى براى تو باقى نماند. و گفتهاند حقيقت محبت پاك كردن خويش است از صفتهاى بد، و آراسته شدن به صفتهاى نيك و چنين محبت جز خاصگان را دست ندهد، چرا كه اين محبت زاده علم است به محبوب و شناختن مقام او و اين شناختن جز با اطاعت و تسليم مسير نشود. چنان كه در قرآن كريم است «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ: بگو اگر خدا را دوست