شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٧ - مقدمه مولانا
داستان طوطى و زاغ گويد: «اين ضرب المثل بدان آوردم تا بدانى كه صد چندان كه دانا [را] از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت [است].» (گلستان، ص ١٤٠) نيز نظامى راست:
|
كند با جنس خود هر جنس پرواز |
كبوتر با كبوتر باز با باز |
|
(خسرو و شيرين، ص ٢٠٥)
|
چشم چون بستى تو را جان كَندنى است |
چشم را از نورِ روزن صبر نيست |
|
[١]
|
تاسه تو جذب نور چشم بود |
تا بپيوندد به نور روز زود |
|
|
چشم باز ار تاسه گيرد مر تو را |
دان كه چشم دل ببستى بر گشا! |
|
|
آن تقاضاى دو چشم دل شناس |
كو همىجويد ضياى بىقياس |
|
|
چون فراق آن دو نور بىثبات |
تاسه آوردت گشادى چشمهات |
|
|
پس فراق آن دو نور پايدار |
تاسه مىآرد مر آن را پاس دار |
|
ب ٨٨- ٨٣ تاسه: حالت فشردگى پيدا شدن در گلو، و در اين بيتها كنايت از ملالت و اضطراب است.
كفافى در ترجمه مثنوى آورده است: «و متى كان نور العين يصبر عن نور النافذة؟» (ترجمه مثنوى، ج ٢، ص ٢٧) جذب: كشيدن به سوى خود.
دل شناس: آگاه از حقيقت.
ضياء: روشنى.
بىقياس: بىاندازه.
بىثبات: ناپايدار، و كنايت از نور روز و نور چشم.
دو نور پايدار: كنايت از نور دل، و نورى كه از سوى خدا آيد.
پاس داشتن: مراقب بودن، حرمت نهادن.
در بيتهاى پيش گفت هر گروه هم جنس خود را خواهان است و آن را به سوى خود مىكشد و اگر ميان گروهى يا شخصى با گروه يا شخص دوستدار جدايى افتد،
[١] -در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|