شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٣٢ - گرفتار شدن باز ميان جغدان به ويرانه
(زخرف، ٣١)
|
هر رسول شاه بايد جنس او |
آب و گل كو خالق افلاك كو |
|
|
مغز خر خورديم تا ما چون شما |
پشّه را داريم هم راز هما |
|
٢٧٣٥- ٢٧٣٤/ ٣ پيمبران مىگفتند از عذاب خدا بترسيد و با ما در ميفتيد و آنان مىگفتند، نشان آن كه خدا شما را قدرتى فزونتر از ما داده است، كو؟
|
گفت باز ار يك پر من بشكند |
بيخِ جُغدستان شهنشه بر كند |
|
|
چغد چه بود خود اگر بازى مرا |
دل برنجاند كند با من جفا |
|
|
شه كند توده به هر شيب و فراز |
صد هزاران خرمن از سرهاى باز |
|
|
پاسبان من عنايات وى است |
هر كجا كه من روم شه در پى است |
|
|
در دل سلطان خيال من مقيم |
بىخيال من دل سلطان سقيم |
|
|
چون بپرّاند مرا شه در روش |
مىپرم بر اوج دل چون پرتوش |
|
|
همچو ماه و آفتابى مىپرم |
پردههاى آسمانها مىدرم |
|
|
روشنىِّ عقلها از فكرتم |
انفطار آسمان از فطرتم |
|
|
بازم و حيران شود در من هما |
جغد كه بود تا بداند سِرِّ ما؟ |
|
|
شه براى من ز زندان ياد كرد |
صد هزاران بسته را آزاد كرد |
|
|
يك دمم با جغدها دمساز كرد |
از دم من جغدها را باز كرد |
|
ب ١١٥٩- ١١٤٩ سَقيم: بيمار.
رَوَش: حرف پيش از علامت اسم مصدر را به ضرورت و براى همسان بودن قافيه به فتحه بايد خواند.
بر اوج دل پريدن: به منتهاى سير و سلوك رسيدن. اگر عنايت الهى يار شود، سالك رهوار شود.
انفطار: شكافته شدن، آفريده شدن. و در آن تلميحى است به حديث «لَولاكَ لَما خَلَقتُ الأفلاكَ.» هما: مرغ افسانهاى كه گويند بر سر هر كس سايه افكند به پادشاهى مىرسد.