شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٣ - مقدمه مولانا
يا «رَأيتُ رَبِّى فِى أحسَنِ صُورَةٍ» هستند كه گويند حس بصرى وقتى چيزى تواند ديد كه در صورت در آيد و حق تعالى منزه از آن است كه به صورتى مصوّر شود.
مولانا به تعريض به آنان مىگويد كه مصوّر دانستن و نامصوّر دانستن تو نشانه آن است كه هنوز در بند نقش تصوير ظاهرى هستى. حالى كه غرض سنّيان از رؤيت اين نيست كه خدا را در صورتى محسوس مشاهده كنند. عارف پيرو سنّت كه از جسم گذشته و جان شده و از حس جسمانى رهيده و به حس نورانى رسيده، مىداند صورت پذيرفته يا نپذيرفته چيست. چرا كه او مغز را گرفته و از پوست بيرون آمده است.
|
جوزها بشكست و آن كآن مغز داشت |
بعد كشتن روحِ پاك نغز داشت |
|
٧٠٦/ ١ سپس خطاب به معتزلى مىكند كه اگر تو ادارك اين حس نتوانى كرد معذورى، چرا كه ديده عقل تو توان ديدن حقيقت را ندارد.
|
گر تو كورى نيست بر اعمى حرج |
ور نه رو كالصّبر مفتاح الفرج |
|
|
پردههاى ديده را داروى صبر |
هم بسوزد هم بسازد شرح صَدر |
|
|
آينه دل چون شود صافى و پاك |
نقشها بينى برون از آب و خاك |
|
|
هم ببينى نقش و هم نقّاش را |
فرش دولت را و هم فرّاش را |
|
ب ٧٢- ٦٩ اعمى: نابينا، و مأخوذ است از آيه «لَيْسَ عَلَى الْأَعْمى حَرَجٌ.» (نور، ٦١) حَرَج: تنگى، سختى، دشوارى.
الصَّبرُ مِفتاحُ الفَرج: شكيبايى كليد گشايش است.
شَرح صدر: گشادگى سينه، گشادگى خاطر.
فرش دولت: اضافه مشبه به به مشبه.
فَرّاش: استعارت از قدرت حق تعالى، و مأخوذ است از آيه «وَ الْأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ.» (ذاريات، ٤٨) در بيتهاى پيش سخن از ديدن خدا به حس بود، و اينكه آن حس كه عارفان گويند، حس ظاهرى نيست و معنى آن حس را كسانى دانند كه حسهاى ظاهرى را در خود