شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٢٥ - حسد كردن حشم بر غلام خاص
فى: فيء: سايه. آفتاب بىفى: كه طلوع و غروب ندارد.
ولىِّ حق مظهر نورانيت خدا در زمين است و نورانيّتِ حضرت حق را مبدأ و منتهى نيست. خورشيد اين جهان را مشرقى و مغربى است و در آمدن و فرو شدنش را از اين دو مىتوان ديد و دريافت، اما آن خورشيد را نه مشرق است و نه مغرب. تنها در آثار او كه در آنها متجلّى شده است او را مىتوان يافت.
|
باز گرد شمس مىگردم عجب |
هم ز فَرِّ شمس باشد اين سبب |
|
|
شمس باشد بر سببها مُطَّلع |
هم از او حَبلِ سببها مُنقطع |
|
|
صد هزاران بار ببريدم اميد |
از كى از شمس! اين شما باور كنيد |
|
|
تو مرا باور مكن كز آفتاب |
صبر دارم من و يا ماهى ز آب |
|
|
ور شوم نوميد نوميدىِّ من |
عين صنع آفتاب است اى حسن |
|
|
عين صنع از نفس صانع چون بُرد |
هيچ هست از غير هستى چون چرد |
|
|
جمله هستيها از اين روضه چرند |
گر براق و تازيان ور خود خزند |
|
[١] ب ١١١٢- ١١٠٦ سبب: وسيلت. و مقصود جست و جويى است كه در طالب ديده مىشود، اين جست و جو از بركت جاذبه مطلوب است. و چون توجهى كند، سالك را از ديگر چيزها مىبرد و به خود متوجه مىسازد.
حَبل: ريسمان.
مُنقَطع: بريده.
صنع: كار، عمل.
چريدن: استعارت از بهره گرفتن، نيرو يافتن.
روضه: باغ.
براق: مركبى كه رسول ٦ در شب معراج بر آن نشست.
تازيان: (جمع تازى) اسبان عربى، اسبان تند رو.
براق و تازى: استعارت از مردان حق است.
[١] در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|