شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٥ - قسم غلام در صدوق و وفاى يار خود از طهارت ظن خود
است اين و آن به معنى مشار إليه نزديك و دور باشد كه خدا آفريننده جهات است، و خود در جهتى نيست.
|
كه صفات خواجه تاش و يار من |
هست صد چندان كه اين گفتار من |
|
|
آن چه مىدانم ز وصف آن نديم |
باورت نايد چه گويم اى كريم |
|
ب ٩٣٣- ٩٣٢ چنان كه در بيتهاى ٨٧٠- ٨٧٢ ديديم شاه به غلامى كه گنده دهان بود گفت: همكار تو تو را به بدى ياد كرد و او گفته وى را راست دانست. شاه عيبهاى آن همكار را پرسيد و او سوگند در درستى و راستگويى او آغاز كرد. اين سوگند نامه را مولانا طولانى ساخت تا در ضمن آن مقام پيمبران و اولياى خدا را بشناساند و اين شناساندن از بيت ٩٠١ آغاز شد و به بيت ٩٣٣ پايان يافت و مضمون آن چه غلام بدان سوگند خورد بيتهاى ٩٣٢ و ٩٣٣ است.
|
شاه گفت اكنون از آن خود بگو |
چند گويى آن اين و آن او |
|
|
تو چه دارى و چه حاصل كردهاى |
از تگ درياچه دُر آوردهاى |
|
|
روز مرگ اين حسِّ تو باطل شود |
نور جان دارى كه يار دل شود؟ |
|
|
در لحد كين چشم را خاك آكند |
هست آن چه گور را روشن كند |
|
|
آن زمان كه دست و پايت بر درد |
پرّ و بالت هست تا جان بر پرد |
|
|
آن زمان كين جان حيوانى نماند |
جان باقى بايدت بر جا نشاند |
|
|
شرط من جا بِالحَسَن به كردن است |
اين حسن را سوى حضرت بُردن است |
|
|
جوهرى دارى ز انسان يا خرى |
اين عرضها كه فنا شد چون برى |
|
|
اين عرضهاى نماز و روزه را |
چون كه لا يَبقَى زَمانَين انتَفَى |
|
|
نَقل نتوان كرد مرا اعراض را |
ليك از جوهر برند امراض را |
|
|
تا مبدّل گشت جوهر زين عرض |
چون ز پرهيزى كه زايل شد مرض |
|
|
گشت پرهيز عرض جوهر به جهد |
شد دهان تلخ از پرهيز شهد |
|
ب ٩٤٥- ٩٣٤ در اين بيتها و بيتهاى بعد مولانا از زبان شاه و غلام مسئله كلامى مهمى را طرح مىكند و بدان پاسخ مىدهد، و آن اينكه كردار بنده در اين جهان عرضى و فانى شدنى