شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥٠ - شكايت كردن اهل زندان پيش وكيل قاضى از دست آن مفلس
دل: كنايت از معنى و حقيقت.
استخوان: كنايت از جسم.
به مناسبت بحث از عشق به صورت و معنى، در اين بيتها پيروان عقلها را تخطئه مىكند. كه آنان مىپندارند از پيروان حس پيش افتادهاند، حالى كه آن چه عقل مىپندارند عكسى است از عقل كه بر ذهنشان افتاده است. صورت آن عقل است و درونش وهم. سپس به تخطئه زيبايى ظاهرى مىپردازد. كه دل بسته اين گونه زيباييها خريدار زر قلب است. و آن قلب سرانجام حقيقت خود را نشان مىدهد. چنان كه عاشقان آن مىبينند با گذشت زمان آب و رنگ معشوق آنان پريد و زشتى پديد گرديد، فرشته بود و ديو شد. و در اين تعبير دور نيست مضمون اين بيت متأثر از داستان ماهان مصرى باشد كه نظامى سروده است: زيبا رويى كه سر شب چون فرشتهاى در كنار ماهان بود و صبحگاه عفريتى هولناك نمود.
|
كآن جمالِ دل جمال باقى است |
دولتش از آبِ حيوان ساقى است |
|
|
خود هم او آب است و هم ساقى و مست |
هر سه يك شد چون طلسم تو شكست |
|
|
آن يكى را تو ندانى از قياس |
بندگى كن ژاژ كم خا ناشناس |
|
|
معنى تو صورت است و عاريت |
بر مناسب شادى و بر قافيت |
|
|
معنى آن باشد كه بستاند تو را |
بىنياز از نقش گرداند تو را |
|
|
معنى آن نبود كه كور و كر كند |
مرد را بر نقش عاشقتر كند |
|
|
كور را قسمت خيال غم فزاست |
بهره چشم اين خيالات فناست |
|
ب ٧١٩- ٧١٣ جمال دل: زيبايى معنوى و حقيقى كه مظهر جمال حق است.
آب حيوان: آب زندگانى، حيات ابدى.
ساقى: نوشاننده.
طلسم: استعارت از حدود جسمانى، كه روح را در بند آورده است و تا شكسته نشود روح آزاد نمىگردد، چنان كه در خاصيت طلسم آوردهاند كه تا طلسم شكسته نشود بر آن چه طلسم بر آن است دست نتوان يافت. «و اين جمله چون طلسمى است كه حق تعالى بر يكديگر بسته است از روحانى و جسمانى و كليد طلسم گشاى آن شريعت كرده و