شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣٩ - شكايت كردن اهل زندان پيش وكيل قاضى از دست آن مفلس
|
اميد هست كه در عهد جود و انعامش |
چنان شود كه منادى زنند بر سائل |
|
(سعدى، به نقل از لغتنامه) طبل چيزى را زدن: فاش كردن.
تَسو: (معرب آن طَسوج) وزنى است معادل چهار جو. و در اينجا مقصود اندك يا هيچ است.
به فن: به خاطر تقلّب و حيله بازى.
بيش زندانش نخواهم كرد: زيرا اعسار او نزد قاضى به اثبات رسيده است.
افلاس: توانايى نداشتن بر پرداخت دينى كه در ذمّه است.
چيزى به دست بودن: مالك چيزى بودن.
|
آدمى در حبس دنيا ز آن بود |
تا بود كافلاس او ثابت شود |
|
|
مفلسى ديو را يزدان ما |
هم منادى كرد در قرآن ما |
|
|
كو دغا و مفلس است و بد سخن |
هيچ با او شركت و سودا مكن |
|
|
ور كنى او را بهانه آورى |
مفلس است او صرفه از وى كى برى |
|
ب ٦٥٣- ٦٥٠ مُفلسىِ ديو: چنان كه در برخى آيههاى قرآن آمده است: «وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُوراً.»\* (نساء، ١٢٠ و اسراء، ٦٤) براى بهتر روشن شدن معنى اين بيتها به دو نكته بايد توجه شود. يكى اينكه قاضى بدهكار را چندان در زندان نگاه مىدارد تا مفلس بودن او به اثبات رسد، و چون معلوم شد او را چيزى نيست از زندانش بيرون مىكند. آدمى تا در بند دنيا و نعمتهاى دنياست، در زندان دنيا گرفتار است و هر روز او را محنت و آزار است، و اگر خواهد آسوده شود بايد نادارى خود را به اثبات برساند و خود و آن چه را دارد از خدا بداند. ديگر اينكه، قاضى گفت تا مرد مفلس را گرد شهر بگردانند و افلاس او را به همه بنمايانند تا كسى با او داد و ستد نكند. همچنين خدا افلاس شيطان را آشكار فرمود تا مردم فريب او را نخورند و گر نه دانسته خود را به هلاكت انداختهاند و عذرى از آنان پذيرفته نخواهد شد.
|
حاضر آوردند چون فتنه فُروخت |
اشترِ كُردى كه هيزم مىفروخت |
|
|
كُرد بىچاره بسى فرياد كرد |
هم موكَّل را به دانگى شاد كرد |
|