شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٤ - خاريدن روستايى در تاريكى شير را به ظن آن كه گاو اوست
بود و به سوى ديگر رفت.
|
روستايى گاو در آخُر ببست |
شير گاوش خورد و بر جايش نشست |
|
|
روستايى شد در آخُر سوى گاو |
گاو را مىجُست شب آن كُنجكاو |
|
|
دست مىماليد بر اعضاى شير |
پشت و پهلو گاه بالا گاه زير |
|
|
گفت شير از روشنى افزون شدى |
زهرهاش بدريدى و دل خون شدى |
|
|
اين چنين گستاخ ز آن مىخاردم |
كو در اين شب گاو مىپنداردم |
|
|
حق همىگويد كه اى مغرور كور |
نه ز نامم پاره پاره گشت طور |
|
|
كه لَو أنزَلنا كِتاباً لِلجَبَل |
لَانصَدَع ثُمَّ انقَطَع ثُمَّ ارتَحَل |
|
|
از من ار كوه احد واقف بُدى |
پاره گشتى و دلش پر خون شدى |
|
|
از پدر وز مادر اين بشنيدهاى |
لاجرم غافل در اين پيچيدهاى |
|
|
گر تو بىتقليد از اين واقف شوى |
بىنشان از لطف چون هاتف شوى |
|
|
بشنو اين قصّه پى تهديد را |
تا بدانى آفت تقليد را |
|
ب ٥١١- ٥٠١ پاره پاره شدن طور: مأخوذ است از آيه فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً: پس چون پروردگارش بر كوه تجلّى كرد آن را خرد ساخت و موسى بيفتاد بىهش.» (اعراف، ١٤٣) لَو أنزَلنا: نگاه كنيد به: شرح بيت ٤٩٩/ ٢ احُد: كوهى است در شمال غربى مدينه كه غزوه معروف احد به سال سوم هجرت در نزديكى آن رخ داد. و در اينجا مطلق كوه مقصود است.
از پدر و مادر: نام خدا را به تقليد از آنان ياد گرفتهاى نه آن كه خود خدا را بشناسى.
بىنشان: ناپيدا، ناآشكار. كنايت از خودى را رها كردن.
از لطف: لطيف بودن. كنايت از رها كردن صفتهاى جسمانى.
هاتف: (اسم فاعل) بانگ كننده كه آواز او بشنوند و او را نبينند.
|
هر لحظه هاتفى به تو آواز مىدهد |
كين دامگه نه جاى امان است الامان |
|
(خاقانى) ايمان گاه تقليدى است و گاه تحقيقى است. آن چه جوينده به دل دريابد و بر ضمير