بر بال انديشه - انصاريان، شيخ حسين - الصفحة ٥٧٤ - سيره على بن الحسين
و تاريخ از حيات روشن و زندگى درخشان آن حضرت را ياد كرده است.
گروهى از مسلمانان براى انجام فريضه حج حركت كردند، پس از چند روزى استراحت و توقف در مدينه، به سوى مكه معظمه به راه افتادند.
در بين راه مكه و مدينه، در يكى از منازل، قافله حج، با مردى روبرو شد كه با آنها آشنا بود، آن مرد متوجه شخصى در ميان قافله شد كه در سيماى اولياء حق بود و با اشتياق تمام مشغول خدمت و رسيدگى به كارهاى اهل قافله بود! در همان لحظه اول او را شناخت، با تعجب از مردم پرسيد: آيا اين شخصى كه مشغول انجام كارهاى شماست را مىشناسيد؟
گفتند: نه! اين شخص از مدينه به قافله ما ملحق شده و مردى درستكار و پرهيزگار است، ما از او نخواستهايم كارى براى ما انجام دهد، او خودش ميل دارد در كارهاى ديگران شركت كند و به آنها كمك نمايد.
آن مرد گفت: معلوم است او را نشناختهايد، اگر او را شناخته بوديد اين چينن به ساحت مقدّسش جسارت نمىكرديد و حاضر نمىشديد چون يك خادم به كار شما رسيدگى كند.
پرسيدند: مگر اين شخص كيست؟!
گفت: اين شخص على بن الحسين، زين العابدين و سيدالساجدين است.
اهل قافله با تعجب برخاستند و خواستند براى عذرخواهى دست و پاى امام را بوسه زنند، آنگاه به عنوان گله عرض كردند: يابن رسولاللَّه! چه كارى بود كرديد؟ ممكن بود از طرف ما نسبت به شما جسارتى شود و ما مرتكب گناهى بزرگ شويم.
امام ٧ فرمود: چون مرا نمىشناختيد شما را براى همسفر بودن انتخاب كردم؛ زيرا گاهى با كسانى كه مرا مىشناسند سفر مىكنم و آنها به خاطر رسول خدا زياد به من مهربانى مىكند و نمىگذارند من عهدهدار خدمت شوم، به همين خاطر مايلم همسفرانى را انتخاب كنم كه مرا نمىشناسند من نيز از معرفى خود،