بر بال انديشه - انصاريان، شيخ حسين - الصفحة ٤٨ - خود را بشناس
خودشناس، در راه آراستن خويش به حسنات و زدودن رذايل از صفحه الهى نفس است. اگر انسان خود را نشناسد، از كجا خواهد دانست در دنياى عقل و روحش چه مىگذرد و چه خطوط آلوده در تاريكى، بر صفحه جهان و ورق نفس، نقش بسته است؟
قال على ٧:
افْضَلُ الْعَقْلِ مَعْرِفَةُ الْانْسانِ نَفْسَهُ فَمَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَقَلَ وَمَنْ جَهِلَها ضَلَ[١].
[١] - غررالحكم: ٥٢، حديث ٣٧٣.
نكته:
يكى از مهمترين علل و عوامل خودفراموشى و فرار از خودشناسى اين است كه: انسان با چهره حقيقى خود روبرو مىشود و از ترس ديدن ملكوت خويش كه داراى پليدى و زشتى باطن است تن به آن نمىدهد.
به عبارت ديگر انسان هنگام تولد موجودى پاك و به دور از هرگونه زشتى و پليدى است. هرقدر كه از عمرش مىگذرد به تناسب خلقيات زشت و يا نيكوى او، روح و روانش شكل مىگيرد. اين نكته شاهد قرآنى نيز دارد؛ آنجا كه مىفرمايد: روز قيامت هر كسى به شكلى محشور مىشود[ اسراء( ١٧): ٩٧]. و آيه ديگر اينكه قرآن مىفرمايد: برخى از انسانها از حيوان نيز پستترند[ اعراف( ٧): ١٧٩]. پستى انسان نه از نظر اوضاع و احوال ظاهرى است؛ چرا كه بسيارى از مصاديقى كه مورد نظر قرآن است از نظر ظاهرى داراى قيافههاى زيبا و از نظر جسمى از ممتازترين انسانهايند؛ بنابراين منظور از قرآن كريم پستى روحى و روانى است كه مربوط به« ملكوت» انسان است نه« مُلك» او.
با توجه به نكته فوق اگر معيار، ميزان و وسيلهاى باشد كه قدرت نمايش چهرههاى حقيقى و ملكوتى آدمى را داشته باشد، كدام شخص حاضر است خود را در معرض آن قرار دهد؟ كسى كه اضافه بر« غفلت» به بيمارى« ترس» نيز مبتلا است و از واقع گريزان، هرگز موفق به خودشناسى نمىشود؛ بنابراين مىتوان گفت: اولين راه و عامل خودشناسى« ذكر» و« شجاعت» است. انسان ذاكر و كسى كه شجاعت روبرو شدن با واقعيت را دارد، كليد درب بستهشده خودشناسى را در دست دارد.
كوتاه سخن اينكه: برخى از انسانها چنان در رذايل نفسانى و زشتىهاى اخلاقى گرفتار شدهاند كه چهرهاى هولناك پيدا كردهاند و از ترس اينكه مبادا چهره واقعى خود را ببينند حاضر بر كلاس خودشناسى نمىشوند. اينان فراموش كردهاند كه خود را بيشتر از ديگران دوست دارند و اين خود فراموشى آنان را به ركود و انحطاط كشيده است، امير بيان، مولاى عارفان على ٧ مىفرمايد:
« اى انسان! چه چيز تو را بر گناهت جرأت داده است؟... تو كه هرگاه كسى را در دل آفتاب سوزان بيابى بر او سايه مىافكنى و هرگاه بيمارى را ببينى كه سخت ناتوان است از روى رحم بر او مىگريى، پس چه چيز تو را بر اين بيماريت شكيبا كرده و بر اين بلاها صبور نموده و چه چيز تو را از گريه بر خود تسلى داده است؛ در حالى كه هيچ چيز براى تو عزيزتر از خودت نيست...( نهج البلاغه: خطبه ٢٢٣).