بر بال انديشه - انصاريان، شيخ حسين - الصفحة ٣٢٦ - اينك داستان من
امير گفت:
اين سماور را به عنوان نمونه ببر و مانندش را بساز و بياور، من از نزد صدر اعظم خارج شده و به بازار آمدم، مغازه دواتگرى را پيدا كرده مشغول ساختن سماور شدم.
پس از اتمام كار، سماور را برداشته نزد امير بردم، كار من مورد پسند امير واقع شد.
پرسيد: اين سماور با مزد و مصالح به چه قيمتى تمام شده است؟
من در جواب گفتم: روى هم رفته پانزده ريال، امير با چهرهاى باز و متبسم به منشى خود دستور داد تا امتياز نامهاى برايم بنويسد كه صنعت سماورسازى به طوركلى براى مدت شانزده سال منحصر به من باشد، و براى فروش هر سماور بيست و پنج ريال تعيين كرد.
پس از صدور اين فرمان، اميركبير به من گفت:
به اصفهان برگرد، دستور كار تو را به حكومت اصفهان دادهام تا وسايل كارت را از هر جهت فراهم كند.
من از تهران حركت كرده و وارد اصفهان شدم، بلافاصله پس از ورود من، حكومت اصفهان مرا احضار كرد و گفت: بايد فوراً مغازه و چند شاگرد فراهم كنى و آنچه مخارج آن مىشود را نقداً از خزانه دولت دريافت نموده و مشغول سماورسازى شوى.
بنابراين دستور مهم، فوراً چند مغازهاى كه خراب بود را از صاحبش اجاره كرده و آنها را به يكديگر متصل كردم و بنا بر موقعيت و لزوم احتياجات، در هر يك از دكانها تعميراتى را نموده به طورى كه در يكى از مغازهها كورهاى جهت ريختهگرى بسته و در ديگرى لوازم دواتگرى و در سومى سكويى قرار داده تا شاگردان بنشينند و بدينوسيله به خوبى بتوانم سماورسازى كنم.