بر بال انديشه - انصاريان، شيخ حسين - الصفحة ٥٦٢ - ٨ - چرا ترس
همين مزرعه با روغن پيه بريان كردهام. فرمود: همان را بياور!
آوردم، امام برخاست دستها را براى صرف غذا شست، غذا را تناول نمود مجدداً دستها را شست و چند مشت آب ميل كرد، آنگاه فرمود: دور افتاده باد كسى كه شكم، او را داخل آتش كند.
بعد فرمود: كلنگ را بياور، كلنگ را گرفت و در چاه فرود آمد آن مقدار كلنگ زد تا خسته شد، براى رفع خستگى بيرون آمد در حالى كه از پيشانى مقدس او عرق مىريخت و با انگشتان خود آن عرق را از پيشانى به زمين ريخت و باز به قنات فرود آمد، همهمه مىكرد و كلنگ مىزد، ناگهان رگ آب بسان گلوى شتر فواره زد.
امام فورى بيرون آمد و در حالى كه هنوز عرق مىريخت فرمود: صدقه است صدقه است، دوات و كاغذ بياور.
ابى نيزر گفت: با عجله دوات و كاغذ آوردم، با خط مبارك خود نوشت اين وقفى است از بنده خدا على اميرالمؤمنين براى تهيدستان مدينه صدقه قرار داد صدقهاى كه نه فروش مىرود، نه بخشيده مىشود و نه انتقال مىپذيرد؛ تا خدا وارث آسمانها و زمين است؛ مگر آن كه حسن و حسين به آن محتاج گردند كه ملك آنها خواهد شد[١].
٨- چرا ترس
«محمّد بن منكدر» گويد: روزى به خارج مدينه رفتم حرارت هوا طاقت فرسا بود، از دور حضرت امام محمد باقر ٧ را ديدم كه قطرات عرق از جبين
[١] - مستدرك الوسائل: ١٤/ ٦٢، باب ١٢، حديث ١٦١١٠- ٣، در ذيل اين روايت آمده است كه معاوية بن ابى سفيان حاضر شد اين چاه را به مبلغ دويست هزار دينار بخرد؛ امام مجتبى ٧ نپذيرفت و فرمود: پدرم اين چاه را وقف كرده است، و من در مقابل هيچ چيز آن را نمىفروشم.