بر بال انديشه - انصاريان، شيخ حسين - الصفحة ٣٣٥ - يك نامه حيرتانگيز
عبدالعظيم مسكن گزيده بود؛ پس از صدور فرمان شاه، مختارخان بيست فراش را مأمور مىكند كه سيّد را از بست بيرون كنند و دستور مىدهد كه اگر در حرم عبدالعظيم بود و به ميل خود نيامد بيرونش بكشيد.
فراشان به سَمْت عبدالعظيم حركت مىكنند، وقتى كه وارد آن محوطه مىشوند، ابتدا دربهاى صحن را مىبندند و سپس به محل اقامتش رفته و در حضور «معين التجار» به سيّد كه بيمار بوده مىگويند: بيرون بيا بايد بيرون بروى، وى اعتنا نمىكند؛ ولى در مقابل عدم توجه به گفتههاى آنان، به سرش مىريزند و عمامهاش را از سرش برمىدارند، آنگاه گريبان و دست و پايش را گرفته با سرعت تمام، لگدزنان در ميان برف و گل با پاى برهنه، كشانكشان بيرونش مىبرند، وى از شدت صدمات وارده، با حالت بيمارى بيهوش مىشود، با آن حال او را تا دارالاماره مختارخان مىرسانند كه در آنجا به هوش مىآيد؛ پس از آن يابويى آورده او را بر روى آن سوار كرده پاهايش را زير شكم يابو مىبندند و با سى سوار در حدود ٢٧ يا ٢٨ جماد الاولى ١٣٠٨ حركتش مىدهند.
براى اين كه خوانندگان از اين جريان عجيب بهتر مطلع شوند، بهتر است مطلب را از زبان خودش كه به وسيله نامه براى حاجى امين الضرب گزارش داده نقل كنيم:
يك نامه حيرتانگيز
كرمانشاه ٢٣ جمادى الثانى جناب نير الفؤاد حاجى محمد حسن امين! روز پنجشنبه در حضرت عبدالعظيم كه از بيمارى، قدرت بر حركت نداشتم، بيست نفر جلاد (فراش) عمر سعد (مختارخان) ريختند به منزل (معين التجار هم بودند) مرا با نهايت غضب وحِدَّت كه نمونهاى از حقد و كينه عساكر ابن زياد