بر بال انديشه - انصاريان، شيخ حسين - الصفحة ٣٢٥ - اينك داستان من
كرده و سرگذشت خود را بدين گونه بيان كرد:
اينك داستان من
«چندين سال قبل روزى حاكم اصفهان دواتگران را احضار كرد، من هم يكى از آنان بودم، آنها را مخاطب ساخت و گفت:
هر كدام از شما استادتر است به من معرفى شود!
دواتگران دو نفر، كه يكى از آن دو، من بودم را از بين خود به سِمَت استادى انتخاب كرده و اظهار داشتند اين دو از همه استادترند.
حاكم، همه را مرخص نمود، و از ما پرسيد:
كدام يك از شما دو نفر استادتريد؟
دوست من، مرا معرفى كرد و اضافه نمود كه: اين شخص در فن خود سرآمد است و يكى از صنعتگران ورزيده اين شهر است.
فرماندار، رفيق مرا هم مرخص كرد، آنگاه به من روى كرد و گفت:
ميرزا تقىخان اميركبير، صدر اعظم ايران، براى انجام كار مهمى تو را به تهران احضار كرده است.
خرج مسافرتم را داد و مرا فوراً به تهران گسيل داشت. پس از ورود به پايتخت، خدمت امير رسيدم و خود را معرفى كردم.
اميركبير پس از استحضار كافى از حال من و پس از آنكه تشخيص داد در فن دواتگرى استادم، سماورى را كه جلويش بود به من نشان داد و از من سؤال كرد آيا مىتوانى مانند اين را بسازى؟
چون اولين مرتبهاى بود كه در اوايل حكومت «ناصرالدين شاه» سماور به ايران آمده بود، و من تاكنون چنين چيزى نديده بودم، قدرى به آن نگاه كرده از طرز ساختمان آن آگاهى حاصل كردم، سپس پاسخ دادم: آرى.