شرح نهاية الحكمة( مصباح) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٤
ذاتى انسان بودند. انسان خارجى واجد كمالات عرضى هم هست؛ مثلا، شكل دارد، رنگ دارد، بو دارد، زبرى و نرمى دارد و غير ذلك.
حال تفاوت ماهيت خارجى و ذهنى در همين جهت است، ماهيت خارجى- ماهيت موجود باوجود خارجى- تحت مقوله و اجناس و فصول خود مندرج است ولى ماهيت ذهنى- ماهيت موجود باوجود ذهنى- مندرج نيست؛ يعنى، با اينكه همه اجناس و فصول را دارا است، هيچيك از آثار آنها را واجد نيست. پس انسان ذهنى، در عين اينكه جوهر است، جوهر بودنش ايجاب نمىكند كه قائم به موضوع نباشد؛ با اينكه جسم است، جسميت آن ايجاب نمىكند كه سه بعدى بوده فضائى را اشغال كند؛ با اينكه رشد كننده است، رشدكنندگيش اقتضا نمىكند كه اندازهاش زياد شود و هكذا؛ فقط واجد مفاهيم اين اجناس و فصول است نه واحد آثار آنها. ما در مرحله اوّل/ فصل چهارم/ ١- ٤ درباره حمل اوّلى و شايع سخن گفتهايم؛ اگر بخواهيم در اينجا از اين دو اصطلاح استفاده كنيم، بايد بگوئيم اندراج يك شىء در تحت يك مقوله يا جنس يا فصل يا حدّ ايجاب مىكند كه اين مقوله يا جنس يا فصل يا حدّ به حمل شايع بر آن شىء حمل شود ولى صدق و انطباق يك مقوله يا جنس يا فصل يا حدّ بر يك شىء بدون اندراج آن شىء تحت آنها ايجاب مىكند كه اين مقوله يا جنس يا فصل يا حدّ به حمل اوّلى بر آن شىء حمل شوند. اكنون مقصود از اينكه گفته مىشود جوهر ذهنى جوهر است به حمل اوّلى نه حمل شايع؛ انسان ذهنى انسان است به حمل اوّلى نه حمل شايع و هكذا روشن شد. گاهى به جاى اصطلاح «اندراج» از اصطلاح «فرد» استفاده مىشود و مثلا به جاى اينكه گفته شود جوهر خارجى تحت مقوله جوهر مندرج است گفته مىشود جوهر خارجى فرد جوهر است اما جوهر ذهنى فرد جوهر نيست:
الأمر الاوّل: انّ الماهيّة الذهنيّه غير داخلة و لا مندرجة تحت المقولة التي كانت داخلة تحتها و هي في الخارج تترتّب عليها آثارها و انّما لها من المقولة مفهومها فقط، فالانسان الذهنيّ و ان كان هو الجوهر الجسم الناميّ الحسّاس المتحرّك بالارادة الناطق لكنّه ليس ماهيّة موجودة لا في موضوع بما انّه جوهر و لا ذا ابعاد ثلاثة بما انّه جسم و هكذا فى ساير اجزاء حدّ الانسان. فليس له الّا مفاهيم ما فى حدّه من الاجناس و الفصول من غير ترتّب الآثار الخارجيّة و نعني بها الكمالات الاوّليّة و الثانويّة