شرح نهاية الحكمة( مصباح) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٨٥
شكل و رنگ و زبرى و نرميى دارد، نسبت به اجسام اطراف وضع خاصى دارد، معلول چيزى است، واحد است، موجود است و هكذا. پس ماهيت انسان در خارج هميشه همراه است با غير خودش، كه اين غير شامل كميت و كيفيت و وضعيت و زمان و مكان و اضافات او با سايرين و نيز وحدت و معلوليت و فعليت و غيره است. حال اگر انسانى فرض كنيم كه بجز انسانيت هيچ چيز ديگر در او يافت نشود. انسانى كه نه فرزند كسى است، نه خواهر يا برادر كسى، نه قد و اندازه دارد، نه شكل و رنگى، نه زبرى و نه نرميى، نه وضعيتى، نه نسبت و ربطى با كسى يا چيزى؛ نه واحد است، نه كثير است، نه بالقوه است، نه بالفعل و هكذا؛ انسانى كه فقط انسان است و لا غير، چنين انسانى صرف است، صرف انسان يا انسان صرف است. البته گرچه چنين انسانى خدا هم نافريد، فرض آن در ذهن ممكن است. پس لبّ كلام اينكه هرچيزى وقتى صرف است كه غير او همراه او نباشد، بنابراين صرف وجود يا وجود صرف نيز وجودى است كه چيزى غير از وجود همراه او يافت نشود، با غير وجود تركيب يا جفت نشده باشد.
تا اينجا منظور از صرف وجود معلوم شد ولى نكته مهم اين است كه ببينيم مقصود از «غير وجود» چيست. در مورد ماهيات مقصود از «غير» آسان است، همه عرضيهاى يك ماهيت نسبت به آن غير به حساب مىآيند ولى غير وجود چه؟ به نظر حكما، در برابر وجود، دو امر ديگر قرار دارد: يكى ماهيت و ديگرى عدم؛ يعنى، فقط ماهيت و عدم غير وجودند؛ به تعبير روشنتر، فقط ماهيت و عدماند كه از سنخ وجود نيستند و دو سنخ ديگرند در برابر وجود، پس مىتوان گفت: «صرف وجود وجودى است كه نه ماهيت دارد نه هيچ نوع عدمى». اما اينكه ماهيت ندارد، يعنى طورى نيست كه ذهن بتواند در ظرف خود آن را به دو حيثيت وجود و ماهيت تحليل كند، طورى نيست كه مفهومى ماهوى از آن در ذهن منعكس شود؛ اما اينكه هيچ نوع عدم ندارد، يعنى هرامر كمالى و وجودى را اگر از آن جهت كه كمال است در نظر گيريم، وجود صرف فاقد آن نيست؛ عدم اين امر كمالى بر آن صدق نيست؛ نمىتوان اين امر كمالى را از آن سلب كرد؛ آرى، اگر آن كمال محدود است، حد آن از وجود صرف سلب مىشود، زيرا حد يك چيز حاكى از عدم آن است و سلب حدّ كمال از وجود صرف- و به تعبير ديگر سلب كمال محدود از آن جهت كه محدود است از وجود صرف- يعنى سلب عدم از وجود صرف و سلب عدم از وجود صرف يعنى سلب «غير» از آن و سلب «غير» از صرف شىء نه تنها مضر به صرافت آن نيست، بلكه ضرورى است. بنابراين، در يك جمله، مىتوان گفت: «وجود صرف