شرح نهاية الحكمة( مصباح) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٨٣
ضرورت بالغير ولى ضرورت ذاتيى كه با ضرورت بالغير سازگار نيست؛ يعنى ضرورت ذاتى فلسفى، برخلاف وجودى كه ارتباط با علت عين ذات اوست، دو حيثيت ندارد: يك حيثيت حيثيت ذاتش و حيثيت ديگر حيثيت ارتباط با علت، بلكه تنها يك حيثيت دارد و آن همان ارتباط با علت است؛ چنين وجودى هرچند ضرورت ذاتى دارد، ضرورت ذاتيش ضرورت ذاتى منطقى است كه با ضرورت غيرى سازگار بلكه در اينجا عين ضرورت غيرى است.
چنين وجودى را وقتى در ظرفى كه موجود است در نظر مىگيريم و مىبينيم در همان ظرف نمىتواند معدوم باشد؛ به عبارت ديگر، وقتى مىبينيم در آن ظرف سلب آن از خودش محال است، مىگوئيم ضرورى الوجود بالذات است، ضرورتش ذاتى است و وقتى مىبينيم حيثيتى جز بالغير بودن ندارد، مىگوئيم وجود و وجوب و همه اوصافش بالغير است؛ به تعبير دقيق، معنى بالذات و بالغير بودن وجوب معلول اين است كه اين وجود در حالى كه بالغير است، بلكه عين بالغير بودن است، نمىتواند بالغير نباشد. آرى، اگر وجودى فى حد نفسه مستقل باشد، حيثيتى جز حيثيت بالغير بودن براى آن تصور شود، معناى ضرورت ذاتى آن اين است كه اين وجود قطع نظر از علتش ضرورى الوجود است، چنين ضرورتى همان ضرورت ذاتى فلسفى است و با وجوب غيرى سازگار نيست و درست به همين دليل است كه حكما معتقدند كه واجب بالذات و ممتنع بالذات محال است واجب بالغير و ممتنع بالغير باشند. زيرا ضرورت وجود و عدم در واجب بالذات و ممتنع بالذات ضرورت ذاتى فلسفى است. ضرورتى است كه قطع نظر از هرغيرى انتزاع و حمل مىشود، اصلا قوام چنين ضرورتى به اين است كه قطع نظر از هرچيزى و هرشرطى، حتى شرط مادام الذات، انتزاع شود، برخلاف ضرورت ذاتى منطقى كه مشروط به مادام الذات است، معناى آن اين است كه تا اين ذات موجود است اين ضرورت را دارد و وجود ممكن- بنابر اينكه عين الربط به علت باشد- قطع نظر از علت وجود ممكن نيست، قطع نظر از علت اصلا نيست، تا نوبت به اين برسد كه خودش خودش باشد و محال باشد كه خودش نباشد و طبعا ضرورتى از آن انتزاع شود. پس حاصل اينكه ضرورت ذاتى حقيقت وجود و ضرورت ذاتى عدم ممكن ضرورت ذاتى منطقى است و با بالغير بودن منافى نيست، ضرورت ذاتيى كه با بالغير بودن منافى است ضرورت ذاتى
- علت مرتبط شود، اگر چيزى با علت مرتبط است اين ارتباط عين ذات اوست و الا مستقل محض است و بىارتباط با هيچ علتى.