شرح نهاية الحكمة( مصباح) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٤٧
قضيه دوم حاكى از نيافتن قرمزى در آسمان. پس با چنين فرضى، سلب تحصيلى به صورت يك مفهوم حرفى در مىآيد كه حاكى از آن است كه مطابق و محكى مسلوبش يافت نشده است. در اين مرحله، نيز عدم به همان شكل واقعى خود درك شده و شيئيتى براى آن فرض نشده است. پس عدم چيزى نيست تا ميزى در آن باشد و خود «سلب تحصيلى» نيز يك مفهوم حرفى است كه به هيچوجه قابل تصور استقلالى نيست و طبعا قابل محكوم شدن به هيچ حكمى نيست و ميز و عدم ميز در آن بىمعناست.
پس از اين مرحله، ذهن سلب تحصيلى را به ايجاب عدولى تبديل مىكند؛ يعنى، «نه چنين است» را «چنين است كه نه» و «نيست» را «هست نه» و «حكم كردن به نيافتن» را «حكم كردن به يافتن نه» فرض مىكند. پس صدور حكم ايجابى عدولى از ذهن منوط به دو اعتبار و فرض است: يكى فرض اينكه «حكم نكردن به يافتن» همان «حكم كردن به نيافتن» است و ديگر فرض اينكه «حكم كردن به نيافتن» همان «حكم كردن به يافتن نه» است. براى اينكه سه مرحله فوق را در قالب يك مثال نشان دهيم، يك شخصيت ساختگى، مانند رستم، را تصور مىكنيم كه در خارج وجود نداشته و ندارد. ذهن ابتدا «رستم وجود دارد» يا «رستم موجود است» را تصور مىكند و با رجوع به خارج مصداقى براى آن نمىيابد. لهذا «حكم نمىكند به اينكه رستم وجود دارد» اين همان اولين مرتبه سلب تحصيلى است، در مرتبه بعد با يك فرض و اعتبار «نفى حكم» را «حكم به نفى» پنداشته، «حكم مىكند به اينكه رستم را نيافته» و طبعا اين قضيه در ذهن به وجود مىآيد كه «نه چنين است كه رستم وجود دارد» يا «رستم وجود ندارد»، در مرتبه سوم با فرض اينكه «نه چنين است كه وجود دارد» همان «چنين است كه «نه وجود» دارد» است و يا «وجود ندارد» همان «نه وجود دارد» است، سلب تحصيلى را به ايجاب عدولى برمىگرداند و طبعا اين قضيه در ذهن به وجود مىآيد كه «زيد «نه وجود» دارد». «نه وجود» همان «عدم» است، پس در حقيقت با فرض اخير ذهن به اين قضيه رسيده است كه «رستم عدم دارد، يعنى معدوم است.» در مرحله اخير، يعنى با تشكيل قضيه موجبه معدوله، اولا، ذهن از مفهوم اسمى «عدم» استفاده كرد، برخلاف مرحله قبل كه تنها از مفهوم حرفى عدم، يعنى «نيست» يا «نه چنين است»، استفاده مىكرد و برخلاف مرحله اوّل كه نه مفهوم اسمى عدم و نه مفهوم حرفى آن را به كار مىگرفت و ثانيا، ذهن براى عدم مصداق اعتبار كرد، فرض كرد كه عدم نيز به نحوى