شرح نهاية الحكمة( مصباح) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٥٨
از سوى ديگر، مىدانيم كه تنها اشيائى ماهيت دارند كه موجود باشند و محدود. پس اشيائى كه موجودند ولى وجود نامحدود دارند و نيز چيزهائى كه هيچ نحو وجودى ندارند، در هيچ ظرفى و در هيچ زمانى موجود نيستند بلكه عدم محضاند، هيچيك ماهيت ندارند. چنين اشيائى يا اصلا ذات ندارند، مانند ممتنع بالذات، يا اگر ذات دارند از سنخ ماهيت نيست، مانند واجب بالذات. لهذا كنه و حقيقت ذات چنين اشيائى قابل درك و تصور نيست، يا از اين باب كه اصلا ذاتى [١] ندارند تا قابل درك باشد، مانند ممتنع بالذات؛ يا اگر دارند از سنخ ماهيت اصطلاحى نيست و طبعا ممكن نيست در ذهن موجود شود، مانند واجب بالذات.
اگر بخواهيم برهان فوق را در قالب يك قياس منطقى بريزيم، به شكل زير در مىآيد:
مقدمه اوّل: ممتنع بالذات و واجب بالذات وجود محدود ندارند.
ممتنع بالذات اصلا وجود ندارد و واجب بالذات وجود دارد ولى وجودش محدود نيست، پس هيچيك وجود محدود ندارند.
مقدمه دوم: فقط موجوداتى كه داراى وجود محدودند ماهيت دارند.
مقدمه سوم: عقل تنها قادر است كنه ذات اشياء ماهيتدار را درك كند.
نتيجه: طبق مقدمه اول ممتنع بالذات و واجب بالذات وجود محدود ندارند، طبق مقدمه دوم ماهيت ندارند و طبق مقدمه سوم ذات آنها قابل درك و تصور نيست:
انّ العقل، كما لا يقدر ان يتعقّل حقيقة الواجب بالذات لغاية مجده و عدم تناهى عظمته و كبريائه، كذلك لا يقدر ان يتصوّر الممتنع بالذات بما هو ممتنع بالذات لغاية نقصه و محوضة بطلانه و لاشيئيّته.
١- ٥: اشكال
بر مطلب فوق اشكالى شده است. حاصل اشكال انكار آن است كه عقل قادر به درك حقيقت ممتنع بالذات نيست. زيرا گفتيم كه ممتنع بالذات يعنى ذات مفروضى كه ضرورى العدم است.
به نظر مستشكل، حقيقت ممتنع بالذات چيزى جز همين ذات مفروض نيست. توضيح اينكه در هنگام تصور ممتنع بالذات انسان مفهومى- مانند مفهوم اجتماع نقيضين، مفهوم سياهى عين سفيدى و امثالهما- را تصور مىكند كه داراى مصداقى فرضى است ولى خصوصيت اين
[١] . نه ذات و ماهيت بهمعناى اعم دارد و نه ذات و ماهيت بهمعناى اخص.