شرح نهاية الحكمة( مصباح) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٠
حقيقتى كه جسم با دارا بودن آن در موضوع نيست و سه بعد فضا را پر مىكند بهطورى كه جسم ديگرى نمىتواند همان قطعه از فضا را پر كند مگر اينكه جسم موردنظر آن را خالى كند.
بنابراين، وجود غير منشأ اثر اصلا وجود نيست؛ نه اينكه وجود هست ولى خارجى نيست و ذهنى است. پس وجود مساوق است با خارجيت؛ هر وجودى خارجى است و هيچ غير خارجيى وجود ندارد. لذا وجود ذهنى بىمعناست، بلكه اين واژه حاوى تناقض است، زيرا معناى آن عبارت است از آن حقيقتى از شىء كه هم منشأ آثار شىء است، چون وجود است، هم منشأ آثار شىء نيست، چون ذهنى است نه خارجى؛ آن حقيقتى كه هم هست، به دليل اينكه وجود است، هم نيست، به دليل اينكه خارجى نيست. در جواب اين اشكال، بايد به اين نكته دقيق توجه كرد كه وجود ذهنى در عرض وجود خارجى نيست بهطورى كه بتوان وجودهاى ذهنى را يك طرف نهاد و وجودهاى خارجى را طرف ديگر؛ به تعبير ديگر، چنين نيست كه وجودهاى ذهنى فقط ذهنىاند و به هيچ اعتبارى خارجى نيستند و وجودهاى خارجى هم فقط خارجىاند و هيچيك از آنها به هيچ اعتبارى ذهنى نيست. اگر ايندو سنخ وجود در عرض يكديگر بودند، البته اين اشكال وارد بود. به تعبير فلسفى، تقسيم وجود به ذهنى و خارجى «تقسيم نفسى و مطلق»، مانند تقسيمهايى كه در ساير علوم با آنها آشنا هستيم، نيست؛ بلكه «تقسيم قياسى و نسبى» است كه منحصرا در فلسفه با آن سروكار داريم. اگر تقسيم وجود به ذهنى و خارجى نفسى بود، اين اشكال وارد بود اما اكنون كه قياسى است به هيچوجه وارد نيست. بنابراين، بهتر است قبل از جواب ايندو نوع تقسيم را توضيح دهيم.
٢- ٣: انقسام تقسيم به مطلق و نسبى يا نفسى و قياسى
مقصود از تقسيم مطلق يا نفسى تقسيمات متعارفى است كه در همه علوم شاهد آنها هستيم. در اين نوع تقسيم، مقسم واحد به دو يا چند قسم مباين تقسيم مىشود بهطورى كه مصاديق هيچ قسمى را نمىتوان به اعتبار ديگرى در زمره افراد و مصاديق قسم يا اقسام ديگر قرار داد؛ مثلا، اگر انسان را تقسيم كرديم به سفيد پوست و سياه پوست، در اين صورت اگر انسانى سفيد پوست است، سياه پوست نيست و بالعكس. اين دو قسم در عرض هم هستند و از يكديگر متبايناند.
مقصود از تقسيم نسبى يا قياسى تقسيمى است كه افراد و مصاديق قسم واحد به يك