شرح نهاية الحكمة( مصباح) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٢٧
سبب اين انحصار است. پس هرماهيتى غير از مصاديق بالفعلى كه در خارج دارد فى حد نفسه مىتواند بىنهايت مصداق ديگر نيز داشته باشد و نبودن اين مصاديق بىنهايت علتى غير از خود ماهيت دارد. معناى اين سخن اين است كه افراد بىنهايت ديگرى كه براى ماهيت متصورند ولى موجود نيستند ممتنع بالغيرند، نه ممتنع بالذات؛ زيرا معناى امتناع ذاتى فرد يك ماهيت اين است كه آن ماهيت فى حد ذاته اباى از وجود دارد و اگر چنين باشد، حتى يك فرد از آن هم محال است تحقق پيدا كند. بنابراين، افرادى از ماهيت كه متصورند و معدوم همه ممتنع بالغيرند:
كلّ ماهيّة فانّ العقل يجوّز بالنظر الى ذاتها ان يتحقّق لها وراء ما وجد لها من الافراد افراد اخر الى ما لا نهاية له. فما لم يتحقّق من فرد فلامتناعه بالغير، اذ لو كان لامتناعه بذاته، لم يتحقّق منه فرد اصلا.
مقدمه سوم: افرادى براى ماهيت واجب متصورند كه موجود نيستند- اين مقدمه روشن است و محتاج توضيح نيست.
مقدمه چهارم: هرماهيتى افراد غير موجودش ممتنع بالغيرند- از آنچه ذيل مقدمه دوم بيان شد صحت اين مقدمه نيز آشكار مىگردد.
مقدمه پنجم: هرممتنع بالغيرى ممكن بالذات است- صحت اين مطلب در ١- ٥ گذشت.
اكنون بنابر مقدمه اوّل، واجب ماهيت دارد؛ بنابر مقدمه دوم ماهيت واجب كلى است و بىنهايت فرد براى آن متصور است؛ بنابر مقدمه سوم همه افراد بىنهايتى كه براى واجب متصورند موجود نيستند؛ بنابر مقدمه چهارم اين افراد غير موجود ممتنع بالغيرند و بنابر مقدمه پنجم اين افراد ممكن بالذاتاند و چون ماهيت آنها با واجب موجود يكى است، ماهيت مفروض براى واجب بالذات ممكن بالذات است و اين مستلزم تناقض است. زيرا واجب بالذات يعنى چيزىكه ذاتا ضرورت وجود دارد و ممكن بالذات يعنى چيزىكه ذاتا ضرورت وجود ندارد، پس ماهيتى كه هم واجب بالذات است هم ممكن بالذات يعنى ماهيتى كه هم ذاتا ضرورت وجود دارد هم ندارد و اين تناقض است. از اينجا روشن مىشود كه مقدمه اوّل باطل و نقيض آن حق است؛ يعنى، واجب ماهيت ندارد:
فاذا فرض هذا الذى له ماهيّة واجبا بالذات، كانت ماهيّته كلّيّة لها وراء ما وجد من افراده فى الخارج افراد معدومة جائزة الوجود بالنظر الى نفس الماهيّة و انّما امتنعت